|
یعنی فردا پنج شنبه هست
خیلی دلم گرفته.چند روز پیش مطلب های سال ۸۶ رو مرور کردم .وقتی تنهام بیشتر اپ میکنم.الان خیلی تنهام این مشکل من تنها نیست .مشکل خیلی ها ی دیگه هم هست.اصلا من از اسفندی ها خیلی بدم میاد بس که با هر کدومشون رابطه داشتم موذی بودن.حالا جالبه اون منو خانم موذیان صدا میزنه!! عادتشه! همیشه دست پیش میگیره که پس نیافته.اصلا دیوونه هست این بشر!!خوش ندارم تو مراسم ازدواجش شرکت کنم!واقعا مجبورم.مگه میتونم بگم من نمیام؟!! امروز زنگ زده میگه: الو..فلانی(یعنی گوشی رو بده به فلانی!!) .حالا شنیدم رفته گفته من تحویلش نگرفتم.عصبیم میکنه این. این جور موقع دوست دارم کسیو داشته باشم که باهاش حرف بزنم.چه کنم که تنهای تنهام. من یه مشکل بزرگ دارم.اخلاقم خیلی بده.خیلی تندم.نمی دونم چیکار کنم که کسی فکر نکنه دارم از بالا به پایین بهش نگاه میکنم.خدایا !من چقدر آدما رو ناراحت کردم..... خیلی حرفا برای گفتن دارم.کسیو ندارم که باهاش دردودل کنم .می نویسم و تصور میکنم یکی داره حرفهام گوش میکنه .امروز دیدم راننده داره با نادیا صحبت کنم.میگفت بهش بگو با من برخورد بهتری داشته باشه منم دخترم همسن خودشه درست نیست با من اینطوری برخورد کنه.(با هم هندی حرف میزدن) جند روزی بود راننده دیر می اومد دنبالم روز اول ۵ دقیقه تا اینکه دو روز پیش سی و پنج دقیقه تاخیر داشت! عصبی شدم و دعواش کردم.خب حق داشتم.نداشتم؟! دست خودم نیست خیلی زود از کوره در میرم.واقعا کنترل اعصاب یه هنره.نیست؟ پ.ن۱:دیشب گفتم بذار یه تست کنم به هانیه پ.ن۲:اذر میرم ایران.احتمالا هم اول شیراز پ.ن۳:خدایا چقدر دلتنگ داداشم هستم.چقدر بهش اصرار کردیم بیاداینجا ولی راضی نشد.خیلی دوستش دارم.امروز به اونم یک عدد پیامک دادم.عاشقتم محمد پ.ن۴: از این سریال "خواهر دوست داشتنی من " خیلی خیلی خوشم اومده فکر میکنم خیلی مفیده و خیلی حرف برا گفتن داره .امروز که همراه با بازیگر نقش اولش ..زدم زیر گریه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:43 توسط نارنجی |
|
|
امروز یه نوشته پشت یه ون توجه ام جلب کرد
Am i driving safely? جالب بود کاش تو ایران این نیسان ابی ها هم همینکارو انجام بدن به هر حال... ۲جلسه کلاس رانندگی رفتم این معلمه همش بهم میگه گاز گاز.فرمون رو با دو دست بگیر وگرنه رد میشی!برا امتحان باید تا سرعت صد رفت فکر کنم بشه دنده پنج... یادش بخیر...روزهای اخری بود که شیراز بودم روبرو شهرک بزین یهو دیدم ماشین داره یه صدای وحشتناک میده لاین سرعت هم بودم فلاشر زدم و همونجا وایسادم یه بی جنبه و عقد ه ای تو دانشگاه اینکارو کرده بود اوه خدا رحم کرد! همون روزم دیوونه شده بودم بد جور گاز میدادم. شیرازو میخوام
به هر حال... چند روزی دارم میرم جیم.خیلی بد هیکل شدم اوه دیروز تصمیم گرفتم طناب بازی کنم اما اینقدر سنگین شدم...امان از چشم! دیدم یکی دو ساعت بعد اف گذاشته که ببخشید و از ای حرفا..... عمرا من تو رو ببخشم.فقط اگر داری این متن رو میخونی ازت تقاضا دارم با هر کسی که به نوعی با من ارتباط داره در تماس نباش! منو اذیتم نکن. خدایا!! نمی دونم چرا این خواهرای من مدام در حال جاسوسی هستن! متنفرم ازش که اینا رو وادار به این کار میکنه..سو استفاده کن خودشه.می بینه من به اونا سخت میگیرم میاد خودشو تو دل این جا میکنه. ۲ خط از من بد میگه و این خواهر ساده ی منم.... اوه نوشتم سواستفاده! بی ادب به من میگه تو قصدت سو استفاده هست خیلی متاسفم که خوبی های منو ندیدی.من هیچ کمکی بهت نکردم؟ من به هیچ دردی نخوردم؟ نمی دونم این چه اخلاق بدیه که این داره.خدایا! آب میخوره هااااا...منت میذاره سر من.کاری نبوده که انجام بده و منت نذاره...همیشه منو مدیون خودش کرده.حالم بهم مبخوره.هزار بار هم گفتم اینطوری ارزش کمکهاتو پایین میاری .پایین که چه عرض کنم صفرشون میکنی. هزار بار به من گفتی سواستفاده کن!! تو که اینقدر عاقلی و متوجه نیت شوم من شدی خب برو به زندگیت برس!خودتو علاف من نکن.حتما اینقدر هم عاقلی که برا من بپا نذاری چون من دیگه نباید برات ارزش داشته باشم. اه دختر! بهش فکر نکن! این اهنگ زیبا تقدیم به ممممم دانلود اهنگ شهر عشق-محمدرضا اعرابی پ.ن۱: حالا درک میکنم دیگران چی از دست من کشیدن.بالاخره یک نفر هم با خودم اون برخوردها رو کرد و جالبه من هم مثل اون دیگران هیچ عکس العملی نشون ندادم.کار درستی هم انجام دادم.من بردم! پ.ن۲: این فیس بوک هم شده پاتوقا!! ۲ سال پیش ثبت نام کردم اما خوشم نیومد از سر و شکلش! اکثر هم کلاسیهام پیدا کردم اونجا.لیست دوستامم رو بستم پ.ن۳: دلم برای داداشی تنگ شده.محمد میخوامت عشقم بعدا نوشت۱: دوستی تذکراتی بهم داد که نگارشم خیلی افتضاحه و الان ویرایش کردم بعدا نوشت ۲: نمی دونم دیشب اینجا چه خبر بود(چهارده نومبر) فکر کنم تیم فوتبالشون به یه موفقیت بزرگی دست پیدا کرده بود خلاصه دیشب اینجا سر و صدای اینا دیوونم کرده بود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:20 توسط نارنجی |
|
|
دلم گرفته...هیچ جای دنیا برام شیراز نمیشه...کاش برای ارشد هم یه دانشگاه داشت تا یه بهانه برای موندن داشتم.شیرازززززززززز بخدا خیلی دوستت دارم.هیچ جای دنیا شیراز نمیشه.
دلم گرفته دلتنگم... برای اون میوه فروشی که فکر میکرد من یه دختر داشنجوی بدبخت بیچاره ام .آخه تمام خریدهام کلا ۱۰۰۰ تومان نمیشد . برای پسر سی دی فروش که همیشه کلی ازش فیلم ترسناک میخریدم. وای خدا! عجب ماه رمضونهای خوبی داشتم اونجا. به به اش ماست تو ماه رمضون.اون اوایل چقدر حلیم بادمجون میخریدم. دلم خیلی گرفته...اینجا الان ساعت ۷ و نیم هستش و من اگه شیراز بودم الان خونه نبودم دلم برای اسی بلا هم تنگ شده.چقدر با هم خوش میگذروندیم. دلم برای کشک بادمجونها مامانش هم خیلی تنگ شده.خوشمزه..مم هی تو! دلم برای منت هایی که سرم هم گذاشتی تنگ شده.حاضرم هر روز سرم داد میزدی و منت میذاشتی اما شیراز بودم.
پ.ن: امروز امتحان ایین نامه داشتم قبول شدم .امتحان هم شفاهی بود پ.ن۲: امتحان شهری افتاد برای یک ماه دیگه. پ.ن۳: فردا لیلا میاد اینجا. به قول بابام از تنهایی نجات پیدا میکنیم. پ.ن۴:دلم برای قرمه سبزی هم تنگ شده..مم..خوشمزه...دیروز تو کلاس راجع به غذاها بحث میکردیم ناتالی(معلمم یه خانم انگلیشه) از من پرسید غذای مورد علاقه ات چیه و چطوری درستش میکنی گفتم قرمه سبزی ولی من اشپزی رو بلد نیستم و به فارسی هم نمیتونم بگم قرمه سبزی از چی درست میشه(نمی دونم سبزی هاش چیه) اونم مرد ار خنده و گفت شوهرت باید یه اشپز باشه. پ.ن۵:اوه...اون بالایی ها مثلا پ.ن هستنا!! پ.ن۶: بابا هانی کجایییی تو!!دلم برای تو هم یه ذره شده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:2 توسط نارنجی |
|
|
این هندی ها هم آدم شدن.چه بر سرمون اومدن که این سیاه سوخته ها هم برامون ناز میکنن و عین سگ پاچه گیر شدن. خدا وکیلی حال ادم بهم میخوره به صورتشون نگاه بندازه بعد انگار ما نوکرشون هستیم. امروز بالاخره اومدن وایرلس رو راهش بندازن سیاه سوخته کارو تمام نکرده رفت ما هم که بی زبون. نه انگلیسی رو میتونیم صحبت کنیم نه عربی نه هندی نه اردو نه....
اونا هم سواستفاده میکنن.کاش بلد بودم حرف بزنم همچنین .... یه مدت بود هی میخواستم وبلاگو آپ کنم اما هی نمیشد هر روز درس و امتحان دارم.ببین چه روزی هم وقت کردم آپ کنم در اوج عصبانیتم. امروز یک امتحاني دادم ایلس باید جلوش لنگ مینداخت...اوه دیرم شده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:9 توسط نارنجی |
|
|
۷-۸ روزیه که یه خاطره رو هر روز برا خودم زنده میکنم .
----------------------- یکسال پیش با کلی شوق و ذوق رفتم ثبت نام کردم.۳۲۵۰۰۰۰ ریال هم هزینه کلاس شد.همش به این فکر میکردم که ۲-۳ ماه بعد کلی به معلوماتم اضافه میشه.اما استاد درس نداد !یعنی اصلا در اون رشته تخصص نداشت که بتونه درس بده . بقیه اما فکر میکردن استاد تمام مباحث رو تدریس کرده تازه استاد میگفت من علاوه بر اس كيو ال سی شارپ رو هم تدریس کردم! خیلی ها هم باور میکردن و به به میگفتن!!!تا اینکه دیگه واقعا بریدم! خسته شدم!یکی دو بار به شیوه تدریسش اعتراض کردم اونم قول داد از مسیر درس خارج نشه. یکم بهتر شد ولی همچنان بی برنامه عمل میکرد .یه بار که مطابق معمول از بحث اصلی خارج شد.آه بلندی کشیدم و گفتم خدایا این پولش حلال نیست! ازش نگذر.وقتی بلد نیست چرا اخه میاد درس بده. بدبختانه خیلی از بچه ها نمیدونستن این هیچی بارش نیست و ۷۰٪ مباحث رو تدریس نکرده.یه عده هم دلشون خوش بود که هفته ای یکی دو بار میان با استاد میگن و میخندن! یکی مثل منم که متوجه بود استاد داره همه رو بازی میده به تنهایی کاری از دستم بر نمی اومد. ---------- =>کاش همه مردم این سرزمین میدونستن حقشون چیه .به قول میرحسین سرنوشت ایران فقر نبود. پ.ن۱:یه هفته ایی هست که دبی هستم .همه چی خوبه. مخصوصا اینترنتش پ.ن۲: باید بین تهران و دبی یکیو انتخاب کنم. پ.ن۴: این آهنگ زیبا تقدیم به کسی که دوستش میدارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:9 توسط نارنجی |
|
|
بعضی وقتا دلم برای خود چندین سال پیشم تنگ میشه ولی فورا خودمو دلداری میدم که نه بابا زمونه عوض شده سخت نگیر اون موقع اشتباه میکردم و الان راه درست رو انتخاب کردم.
قدیما به یه چیزهایی خیلی معتقد بودم راجع بدرستیش حتی به خودم زحمت فکر کردن هم نمی دادم.الان اما فرق کرده اعتقاد به خیلی از اون باورها رو خرافه میدونم .ذهنم درگیر خیلی سوالاته.دوست دارم بپرسم ولی بیم اینو دارم که با برخورد تند اطرافیانم مواجه شم.میتونم درگیرهای فکریمو با دوستم درمیون بذارم اما میدونم اونم بی طرفانه قضاوت نمیکنه. خودم که کلاهمو قاضی میکنم رای به امروزم میدم تا دیروزم.از خیلی چیزها زده شدم.خسته شدم.کاش میتونستم همه حرفامو اینجا بگم. باز رفتم تو فاز گنگ نوشتن...بگذریم. دیشب خوابشو دیدم .آره دل تنگشم! به دور و برم که نگاه میکنم میبینم همه یکی یه بار دل شکستیمو دلمونو شکوندن. همیشه اونی که نمی خوایش می مونه اونی که می خوای میره(دیالوگ ارام جعفری تو فیلم "بگو که رویا نیست") .عین حقیقته. بازم بگذریم. خیلی صریح بگم من "سلام کردن" بلد نیستم. نو این جند روزه مادرم کلی از دستم ناراحته.دست خودم نیست.من از بچگی اینجوری بار اومدم.یادمه بابام ازم میخواست که با بعضی ها سلام نکنم مامانم اون موقع اعتراض می کرد ولی پدرم تشویقم میکرد.بزرگتر که شدم کارم شده بود گوشی رو رو این و اون قطع کردن.نمی دونم چرا خانواده ام هیچ برخوردی با من نکردن!!! پ.ن:الحمدالله جوشها از بین رفتن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2:8 توسط نارنجی |
|
|
دقیقا یک ماه پبش درد لعنتی نذاشت برم تهران.یبار دیگه هم مسافرت کنسل شد فقط بخاطرش.البته از حق نگذرم یکم سوسول هم هستم .همیشه از مسافرت بدم می اومد چون که امکان داره مریض بشم و اون سفر رو به کام خودم و بقیه همراهان زهر کنم! جدی میگم.اینقدر من اخلاق بدی دارم .صبور نیستم .
اخرین مسافرتی که برای تفریح رفتم دقیقا ۲۸ خرداد سال گذشته بودم من بودم و رفیقم امید و زنش رفتیم دارنگون باغ امید اینا .درخت انار و سیب ترش و..داشت.عحب سیت نرش های خوشمزه ای هم بود.به به...به به یک تیر فاینال ریز پردازنده داشتم و از ۱۲ جلسه درس ۴ جلسه اشو شرکت کرده بودم(یادش بخیر....) بچه ها صدای استادو سر کلاس ضبط کرده بودن منم ببه جای اینکه برم سر کلاس صدا ها رو گوش می کردم(یادش بخیر....ای روزگار....) دوستم از اونجا که کاملا منو میشناخت بهم گفت ببین فردا نگی امتحانم خراب شد و ...خلاصه یعنی فردا نرم رو اعصابشون! کلا گردش و تفریح رو با امبد اینا خیلی دوست دارم بس که شوخ و باحاله.اونجا هم متوجه شدن من دست به سیاه سفید نزدم!موقع غذا درست کردن.ناهار جوجه بود .بچه ها برای روشن کردن زغال خیلی تقلی (درست نوشتم؟؟) کردن.منم نقش ناطر کیفی رو بازی میکردم. دیروز امید ازدواج کرد .دوست داشتم برم ولی خب با این صورت....(خدا مریضا رو شفا بده) خدا رو چه دیدین شاید فردا رفتم دوبی دوبی(به قول اسی) . پ.ن:برای دومین بار جشن ازدواج خواهرم کنسل شد! هر دو بار هم از جانب خانواده من! دلیلشم مثلا کسالت مادربزرگم ولی خوب میدونم دلیل اصلیش بی حوصلگیشونه.کلی هم بعد از هر کنسلی ذوق میکنن و میگن خب خسارتشو میدیم! پ.ن۲: در حال کوچیدنیم به خانه جدید.امروز وقتی داشتیم اسباب کشی میکردیم چیزهای جالبی دیدیم.(یاد ایام بخیر) ۷ سال پیش رفته بودم دکتر تغذیه برا چاقی. وزنم ۴۵.۵ زده بود. پ.ن۳:میگن اون که بالاخره زن گرفته زنشو تحویل نمیگیره.رنشم همسن خودشه.(بعدا در این بار یشتر خواهم نوشت) پ.ن۴: کلی عکس از گردش ۲۸ خرداد دارم ولی همش رو هارد شیرازیه بید. در آینده ای نزدیک عسکاشو میزنم.وافعا باغ زیبایی بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 2:5 توسط نارنجی |
|
|
چی بگم از جوونی و سادگیم! داغون کردم صورتمو ! ۷۰ تا جوش چرکی فقط رو گونه راستمه.
از دیدن قیافه خودم چندشم میشه.خدایا کمک کن بیشتر از ۱۰۰ تا از این جوش چرکی ها روی چونه امه. عمش بخاطر آلرژیه.اینم تشخیص دکترین. دکتر گفت ۳ روزه همشون نابود میشن . دختر! به چه وضعی افتادیا! صبح ها فقط میتونم چشمامو بشورم ! قیافه ام واقعا حال بهم زنه.از ماسک استفاده میکنم حتی تو خونه. دیروز که رسیدم خونه یه دعا دست گرفتم اسمش دعای عهد بود.ماسک هم زده بودم صورتم دیگه دعا رو گرفتم جلو مامان که تو رو به خدا قسم نگو ماسکو بردار از صورتت! هنوط ندیده! مامانم خیلی حساسه.خیلی خیلی خیلی.کلا مامان بابام خیلی دلسوزیشون افراطیه! باز خوبه من اینا رو به حساب دلسوزیشون میذارم پ.ن۱: هنگام استفاده از ماسک و صابون اگه پوستتون دچار سوزش شد دیگه هرگزاز اون مواد استفاده نکنید.این درسی بود که من گرفتم فقط امیدوارم هزینه ای برام نداشته باشه(جای جوش و..) پ.ن۲: به حرف مامانتون خوب گوش کنید! پ.ن۳:عاقل باشید! پ.ن۴: دیروز یکی از بچه ها رو دیدم یه چیزایی بهم گفت.در مطلب بعدی بازگوش میکنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:19 توسط نارنجی |
|
|
جدیدا برای آپدیت کردن وبلاگ حوصله زیادی پیدا کردم. شاید بهترین جا برای گفتن حرفهام اینجا باشه جایی که رد پای هیچ آشنایی توش به چشم نمی خوره.منظورم دوستان نزدیک و.. هست.
امروز به یاد جند هفته قبل از شروع انتخابات و برنامه ...(یادم رفته اسمشو) افتادم.شب ها ساعت ۲۳:۳۰ این برنامه با اجرای سعید ابوطالب پخش میشد هر شب این برنامه میزبان یکی از شخصیت ها بود. یکی از اون شب ها که از هرگز از خاطرم نمیره شبی بود که شخصی به نام عبدالحسین روح الامین میهمان این برنامه بود. حرفهاش آزارم میداد.کورکورانه ومتعصبانه حرف میزد.دقیقا یادمه که این آقای روح الامین داشتند کسانی که برا دو دوره متوالی در منصب ریاست جمهوری بودند رو نام میبردند : آقای خامنه ای-آقای هاشمی و دیگه ادامه نداد! اینبار سعید ابوطالب گفت :وآقای خاتمی ! که اون آقای روح الامین هم برگشت گفت آقای خاتمی همون ۴ سال بسشون بود!! ابوطالب هم در جوابش گفت ۲۰ میلیون به آقای خاتمی رای دادن! ........... امروز در خبرها اومده بود که پسر این آقا ۱۸ تیر بازداشت و امروز خبر کشته شدنشو به خانواده اش اعلام کردن!! جالب بود برام.اون شب خیلی ناراحت و درهم شدم .بار اولی بود که میدیدم اینطور به خاتمی محبوب در رسانه ملی توهین میشه. ----------------- دیروز داشتم کانال ها رو عوض می کردم.دیدم اا فوتبالیستها برای چندمین بار داره پخش میشه. به یاد دوران کودکی افتادم.هنوز مدرسه نرفته بودم با شروع تابستون وگرمی هوا خودم رو با کارتونهای شبکه های عربی سرگرم می کردم. جالبه عربیم هم خوب شده بود.کلی کلمه از همین تماشای کارتونها یاد گرفته بودم. کارتون سالی روخیلی دوست داشتم(همون سارا کوروی خودمون) ."موکلی" هم قشنگ بود."زنان کوچک". "فوتبالیست ها" روبرای اولین بار از یکی از کانال عربستان دیدم . اسامی بازیکنا روعربی گذاشته بودن. سوباسا:ماجد -ایشی :عمر -تارو: یاسین- واکی:ولید-کاکرو:بسام خلاصه عربها حسابی خودشون تحویل گرفته بودن .الان دارم فکر میکنم سوباسا که ژاپنی بود چرا تمام آرزوش این بود که یه روزی تو تیم ملی برزیل بازی می کنه؟!!! فوتبالیست سه سری داشت که ایران فقط ۲ سریش پخش کرد.با سردی هوا دیگه نتونستم سری سومشو ببینم ! یادمه اون موقع با دوستم سر سری سوم خیلی بحث میکردم بچه ها می گفتن سوبا با خواهر میزوکی(همون که ناراحتی قلبی داشت) ازدواج میکنه. پ.ن:جدیدا نامه ها رو بلند بلند می خونن تا ملتم بشنون!خودشونن |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2:22 توسط نارنجی |
|
|
دیروز بعد از یکسال یکی از دوستان دوره دبیرستان رو دیدم.دوران خوبی داشتیم .تا اینکه اون سپیدان کاردانی قبول شد ومنم شیراز.ترم یک درسو بیخیال شد.خیلی بهش اصرار کرد که اینکارو نکنهاما به همون دیپلم اکنفا کرد . تو این مدت تحصیل هر وفت خونمون میرفتم باهام تماس داشتیم و همدیگرو میدیدم تا اینکه ازدواج کرد و صاحب فرزند شد.ارتباطمون محدود به تماس های تلفنی شد.یکسالی بود که هی امروز و فردا میکرد که میاد خونه ما و...
دیروز اومد و از گذشته یاد کردیم.از خاطره سال سوم. سر کلاس من واونو و پ.ز تویه ردیف بودیم و سر کلاس خیلی راحت با هم حرف میزدیم.سر کلاس زبان مشغول حرف زدن بودیم . بی تفاوت نسبت به کلاس بودیم.که یهودبیر زبان که همه رو به اسم کوچیک صدا میزد.رو به من کرد و گفت : ؟؟؟؟ ! تو که اصلا درس گوش نمی کنی چطور همیشه تاپ میشی؟؟اومدم جوابشو بدم که یهو همین دوستم گفتک آقا! شانسی!! بعد دوتا از بچه های کلاس که رقیب هم بودیم و باهاشون قهر بودم شروع کردن به خندیدن!منم واقعا خیلی ناراحت شدم که اونا به من خندیدن. برگشتم و به دبیر زبان گفتم: درس شما نیازی به گوش کردن و سر کلاس اومدن نداره!(مدرسه عیرانتفاعی بود زنگ کلاس که خورد بدون اینکه چیزی بگم رفتم.همین که رسیدم خونه دوستم زنگ زد و بعد از یک ساعت باهاش آشتی کردم پ.ن۱: یکی از دوستان دیروز زنگ زد خونه گفت ببین بابات کلی برا خواهرت خرج کرده تو یه صد دویست میلیون از بابات بگیر بریم کانادا!!!!!!!! پ.ن۲:جمعه صبح قرار بود برم تهران که یه درد لعنتی مانع شد! پ.ن۳: موبایلم همچنان قطعه! علاقه ای هم به پرداخت نمودن بدهیش ندارم. پ.ن۴: بعد از ازدواج خواهرم میرم خارج پ.ن۵: بعدا در یه مطلب چدید میگم.خبر خوبی شنیدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:27 توسط نارنجی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:57 توسط نارنجی |
|
|
به دستخط ها توجه کنید : دستخطها یکی هستند
تعرفه های رای صاف و تا نشده ، همانند اسکناس سال نو !!!!
صندوق شورای شهر در بازشمارشی انتخابات ریاست جمهوری چه می کند؟
شورای محترم نگهبان !!! نوشتیم میرحسین خواندید احمدی نژاد اما ... کاش شعورمان را به سخره نمی گرفتید |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:28 توسط نارنجی |
|
|
حضرت محمد (ص) :
اگر زمام امر ملتی واگذار به کسی گردد که در میان آن ملت اعلم از او وجود داشته باشد وضع ان ملت همیشه رو به انحطاط و سقوط خواهد بود مگر انکه مردم از ان راه برگردند و زمام امر را به دست داتاترین حود بسپارند و تیز می فرمودند: کسی که عهده دار مسئولیتی در حامعه مسلمین گردد در صورتی که بداند کسی داتاتر از او به کتاب خدا و سنت پیامبر در ان جامعه وجود دارد به خدا و رسول خدا و همه ی مسلماتات خیانت کرده است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:22 توسط نارنجی |
|
|
تشكيل اجتماعات و راه پيمايي ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است. (اصل 27قانون اساسی) بازرسي و نرساندن نامه ها، ضبط و فاش كردن مكالمات تلفني، افشاي مخابرات تلگرافي و تلكس، سانسور، عدم مخابره و نرساندن آنها، استراق سمع و هر گونه تجسس ممنوع است مگر به حكم قانون. (اصل 25 قانون اساسی )
تفتيش عقايد ممنوع است و هيچكس را نميتوان به صرف داشتن عقيده اي مورد تعرض و مواخذه قرار داد. (اصل 23 قانون اساسی )
اصل، برايت است و هيچكس از نظر قانون مجرم شناخته نمي شود، مگر اين كه جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد. (اصل 37 قانون اساسی) دوستان این عکس رو یه نگاه بندازید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:47 توسط نارنجی |
|
|
باز بی خوابی هام شروع شد...
اه ! این دیگه چه وضعشه.انگار تو غار زندگی می کنیم اون از خط تلفن ها اینم از اینترنت.دلمون به این پروکسی ها خوش بود که اونا هم دیگه نمی تونن جواب ما ملت توسری خور رو بدن! امروزیعنی همین دوسه ساعت پیش تصمیم گرفتم ... اوه شارژ لپ تاپ داره تمام میشه برق هم که نیست!! ادامه اشو فردا می نویسم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 4:31 توسط نارنجی |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم انا نشکو الیک فقد نبیَنا و غیبته ولینا و کثره عدونا و شدة الفتن بنا بیش از ده روز است که از انتخابات ریاست جمهوری میگذرد، مردم نجیب ایران که با هزاران امید و آرزو و شور و شوق به پای صندوقهای رای آمدند، اکنون باید جنازه جوانان خود را از میان خاک و خون بردارند و به سوگ آنان بنشینند، میلیونها انسان در سراسر کشور به نتایج اعلام شده این انتخابات باور و اطمینان ندارند، بلکه آن را محصول یک طرح حساب شده میدانند و بدان معترضنند، میلیونها انسان در سراسر کشور میخواهند و حق دارند فریاد اعتراض خود را به صورت راهپیمایی و اجتماعات آرام به گوش طرفداران حق و عدالت برسانند. آیا پاسخ این فریادهای حقطلبانه سفیر گلولههایی است که سینه فرزندانشان را بشکافد و پیر و جوان و زن و مرد را به خاک و خون بکشد؟ وقتی از نظر میلیونها انسان فهیم و آگاه مجریان و ناظران انتخاباتی در مظان اتهام قرار دارند آیا منطقی است که آنان را برای احقاق حق خویش به محکمهای حواله دهند که داورانش در معرض اتهامند؟ اگر حضور گسترده مردم در پای صندوقهای رای آگاهانه بوده و امضاء سند افتخار جمهوری اسلامی است، پس چرا حضور اعتراضی میلیونها نفر از همین مردم به توطئه و دسیسه بیگانگان نسبت داده شده میشود مگر رژیمهای گذشته در ایران و سایر کشورها از این اباطیل چه طرفی بستند که امروز همان نسخه پوسیده را کپی کرده و به مردم اهانت میکنند. میلیونها انسان شریف و آگاه بر این باورند که با آراء آنان بازی شده و به فهم و شعورشان اهانت شده است و برای دفاع از حیثیت و کیان خود به صورت خودجوش به خیابانها ریختهاند تا دردها و تحقیرهای فروخورده خود را فریاد کنند. چرا به مردم اهانت میکنند و این حرکت مردمی و در کمال وقار و آرامش را به بیگانگان نسبت میدهند و هزاران نفر را در خیابانها و از خانههایشان میربایند و با رفتاری بسیار زشت و ناپسند آنان را اعم از زن و مرد به نقاط نامعلوم میبرند؟ حرکت میلیونها جوان در ایام انتخابات و در راهپماییها با فریاد الله اکبر و با شعار یا حسین چه کسانی را آزرده و عصبانی کرده است که باید به خوابگاه دانشجویان شبانه حمله کنند و با ضرب و شتم بیحساب آنان را آواره کنند و خوابگاه آنان را به ویرانه تبدیل کنند؟ تاسفبارتر از این عمل آن است که این حمله مغولآسا را به خود مردم نسبت دهند. فانالله و انا الیه راجعون. کدام عقل سلیم باور میکندکه حرکت اعتراضی میلیونها انسان آگاه از کارگران، کسبه، کشاورزان، روحانیون، دانشجویان و سایر اقشار نقشه و طراحی این گروه یا آن گروه و با حمایت بیگانگان باشد؟ چرا شخصیتهای محترم و خدمتگذار ملت طول سی سال گذشته را به بهانههای واهی با بدترین رفتارها و دستگیر میکنند و به زندانها میکشانند؟ کسانی که دست به چنین اعمال میزنند و سرمایههای اجتماعی جامعه را اینگونه تاراج میکنند، از خدا بترسند و از عاقبت خود بهراسند. جناب آقای مهندس میرحسین موسوی که در طول سالیان دفاع مقدس نخست وزیر این کشور بوده و همواره در برابر کارشکنان مورد حمایت بیدریغ حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه بوده است، پس از بیست سال رصد کردن اوضاع کشور امروز احساس خطر کرده است و برای نجات کشور از مدیریت غلط چهار سال گذشته به میدان آمده و در مدت کمتر از سه ماه میلیونها انسان شیفته امام خمینی را با یاد و نام آن عزیز به صحنه آورده است و میلیونها جوان را که میرفتند از هر نوع مشارکت و همراهی جمهوری اسلامی رو بگردانند، با نشان دادن راه و خط صحیح حضرت امام خمینی به پای صندقهای رای آورده است، آیا چنین شخصیتی به جای آنکه مورد تقدیر و تجلیل قرار گیرد، باید توسط همانهایی که در آن زمان در برابر امام صفآرایی میکردند و نیز خلاف آنان امروز مورد عتاب قرار گیرد و آنچه زیبنده خود آنان است به مهندس موسوی نسبت دهند؟ آیا آقای مهندس موسوی مسبب اغتشاشهای است یا آنان که با لشکرکشی در خیابانها شهر را به صورت یک پادگان نظامی درآوردهاند و مردم بویژه جوانان را تحریک میکنند و احساساتشان را جریحهدار میسازند؟ مردم میگویند در انتخابات امانتداری نشده است و باید انتخابات ابطال شود، آیا پاسخ چنین خواستهای بر فرض که به اعتقاد مسئولان برنامهریز و مجریان انتخابات صحیح نباشد، انواع اهانتهایی است که از بلندگوهای حکومتی نثار مردم میشود و باید پس از آن با چوب و چماق و تفنگ و گلوله به آنان حمله شود، عدهای مجروح یا کشته و گروهی هم به بند کشیده شوند؟ آیا دستی در کار است تا با این رفتارهای غیر انسانی آبروی امام و جمهوری اسلامی را به تاراج دهد؟ ما قویاً از جناب آقای مهندس میرحسین موسوی حمایت میکنیم و در برابر تهمتهای ناجوانمردانه و از آن جمله تهمت تسبیب اغتشاشها به ایشان از وی دفاع میکنیم و عامل همه اغتشاشها و زخمی شدنها و دیگر خساراتی را که به مردم وارد شده است، کسانی میدانیم که بیجهت شهر را به صورت پادگان نظامی درآوردهاند و آنها باید شناسایی و محاکمه شوند. ما مصرانه خواستار آزادی تمامی دستگیرشدگان از شخصیتهای سیاسی روحانی و غیر روحانی هستیم و هرگونه محاکمه غیرقانونی و بازجوییهای تحت فشار و رعب را محکوم میکنیم. آیا عدل و انصاف است که صدا و سیمای حکومتی به میلیونها انسان و نخبگان آنان هر گونه اهانتی را روا دارند و هیچ فرصتی برای این بیگناهان ایجاد نشود تا از خود دفاع کنند و حقایق را با مردم در میان بگذارند. وقتی وسائل ارتباطی از پیامکها و سایتها و اینترنت همه را از کار بیندازند و در تلفنهای همراه اخلال ایجاد کنند و تنها وسیله اطلاعرسانی یعنی صدا و سیما را از شأن یک رسانه ملی به رسانه دولتی تبدیل کنند و یکجانبه به بدترین شیوه حقایق را وارونه جلوه دهند. آیا میدانید با بیاعتبار شدن این رسانه فراگیر مردم به پای رسانههای بینالمللی کشانده میشوند و با شنیدن و دیدن حقایق جاری در میان جامعه به دروغپردازیهای رادیو و تلویزیون نفرین میکنند؟ شرط انصاف آن است که حداقل یکی از شبکههای سراسری سیما برای پاسخگویی به این همه دروغپردازی و وارونه جلوه دادن حقایق و متهم کردن گروهها و اشخاص، در اختیار کاندیداهای محترم و طرفداران آنان و مردم مظلوم قرار میگرفت. بر حسب اطلاع بسیاری از عالمان برجسته حوزه علمیه مبارکه قم و سایر کشور شدیداً تحت فشار قرار گرفتهاند تا در مقابل میلیونها انسان موضع بگیرند. ما از مقاومت آنان در برابر این زیادهخواهیها صمیمانه و متواضعانه تشکر میکنیم و امیدواریم مراجع بزرگ تقلید و عالمان برجسته مانند همیشه ملجاء مردم مظلوم باشند و در برابر حقکشیها بایستند و تسلیم نشوند و اطمینان داریم که نخواهند شد و تاریخ پرافتخار مراجع تشیع این حقیقت را نشان میدهد. مجمع روحانیون مبارز اصرار دارد که اجازه دهند مردم در سراسر کشور یک روز را برای شهیدان خود به سوگ بنشینند و مردم در کمال امنیت در مراسم عزاداری خانوادههای آنان شرکت کنند. ما برای بازگرداندن اطمینان و اعتماد مردم خواهان آن هستیم که هیاتی متشکل از افراد بیطرف و کاردان و آشنا به قوانین به شکایات نامزدهای معترض رسیدگی کنند و با رعایت حق و عدل به داوری بنشینند و با تصمیمی خداپسندانه آرامش را به کشور برگردانند. درود و رحمت خداوند بر ملت سرافراز ایران بویژه مردم بیدار و شجاع تهران، درود برجوانان غیور بویژه دانشجویان پرشور، رحمت و غفران الهی بر شهیدان به خون خفته آنان، سلام بر زندانیان عزیر و به خانوداههای محترم آنان. مجمع روحانیون مبارز خود را در عزای شهیدان و همدردی با خانوادههای آنان شریک میداند و برای آنان صبر و پاداش از خداوند بزرگ مسئلت میدارد. مجمع روحانیون مبارز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:22 توسط نارنجی |
|
|
با چه شور وشوقی رفتم رای دادم چقدر آدمهای زیادی بودند که بار اولشون بود که برای اعتراض به وضع موجود پای صندوق رفتن و اسم میر حسین موسوی خامنه رو نوشتن! فضا فضای تغییر بود . همه گل کاشتیم و شلغم برداشتیم! نمی دونستم از ما سو استفاده میشه! چرا ساعت ۰۱:۲۷ بامداد فارس نیوز تیتر زده " پس از شمارش ۳۱ میلیون رای احمدی رییس جمهور شد"
و این چه درد بزرگیه. دیگه هیچوقت رای نمیدم.هیچ وقت. خدایا! خیلی دلم گرفته.چرا جوابشونو نمیدی؟ فیس بوک یوتیوب قلم نیوز موج سوم (با نیم میلیون عضو) آینده روفیلتر کردن.خدایا به چه امید زنده باشم. خدایا ما حقمونو میخوایم.این مردک انتخاب ما نبود.با وجود مشارکت زیاد باز هم اقلیت بر ما اکثریت پیروز شدن . تحملم تمام شده! خدایا تو که خودت میدونی این مردک تو این چهارسال خیلی از اعتقاداتمو ازم گرفت... این چهار سال در پیش رو روچهار سال سقوط خودم می دونم. حالم بهم خورد از جیره خورهای دولت ار این بسیجیهای بی غیرت . خدایا من این مردک متقلب و هیئت پست فطرتشو به تو واگذار میکنم. خدایا حق ما رو توهمین دنیا از اینا بگیر. خمینی کجایی....موسوی تنها شده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:53 توسط نارنجی |
|
|
||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:24 توسط نارنجی |
|
||||||||||||||||||
|
احمدی نژاد حیا کن!
همگی دیدم که رییس دولت عدالت پرور حتی نتونست 45 دقیقه وقت رو رعایت کنه...!! کاش دیشب میر حسین موسوی بهتر از این به یاوه گویی های احمدی جواب میداد. تمام صحبتهای احمدی تکراری بود و همه رو میشد پیش بینی کرد. میر حسین در سفرهای استانی خودش به تمامی این مسائل از قبیل باز یگر زن در فیلم تبلیغاتیش نبودن روزنامه های متقد در زمان خودش به خوبی و بسیار قانع کننده پاسخ داده بود. http://ilna.ir/newsText.aspx?ID=57769 آقای احمدی نژاد! در دوران جنگ تو کجا بودی؟! وقتی که تمام دنیا با ما در جنگ بودن؟ وقتی که نفت ما رو نمی خریدن ! روزنامه ها چه انتقاداتی میکردند؟! اخه ...! انتقاد تو دوران جنگ چه معنی میتونه داشته باشه؟!اونا در صدد براندازی نظام و موافق با صدام بودند! اون دوران رو با الان مقایسه میکنی؟! یه مرد بزرگ بود به نام میر حسین موسوی که هیچ کس نمیتونه منکر علاقه وافر امام به ایشون بشه.اون بود که کشورو نگه داشت وقتی امثال رفسنجانی و موسوی و خاتمی برای پیروزی انقلاب مبارزه می کردن تو کجا بودی؟! یادت که نرفته وقتی استاندار اردبیل بودی چطور به مدح و ستایش هاشمی رفسنجانی پرداختی ...حالا چی شده...باز کم آوردی شروع کردی به هیجانی حرف زدن! الحق که این نظام رو دشمن شاد کردی! ابتدای بحث شروع کردی به اینکه تنهایی و انتقاد و توهین به تو ت یعنی وهین به ملت!!!! تو تنهایی؟ ! یه مقام معظم پشتیبانته ! اینقدر عوام فریبی نکن! مردم که کر و کور نیستن .هنوز صحبت های رهبر در مریوانو فراموش نکردم که چطور به صراحت از تو حمایت کرد! مگر نه اینکه رهبر بارها فرمودند کاری نکنیم که دشمنان نظام خرسند بشن ! مگه امام علی قبل از کشتن دشمنان اسلام به انها مهلت نمی داد! از کی تا حالا انتقاد به تو شده توهین به ملت؟!! اینکه به خاتمی عزیز با اون محبوبیت و آرای 23 میلیونی توهین می کنی توهین به ملت نیست؟! 320000 روزنامه به توهین کردن؟!! به قول دوستی باید دکه های روزنامه فروشی رو زیرورو کرد تا بلکه بشه یک روزنامه اصلاح طلب رو مشاهده کرد! تو نتونستی لحظه ای سکوت کنی و میون حرفهای موسوی می پریدی؟! چقدر تو نقد پذیری!عجب فضایی! اون وقت اینقدر صبوری که این همه تیتر بر علیه تو بزنن!! محض اطلاعت ! جناب رییس دولت مهرپرور بهتر اینو بدونی در دوره اصلاحات این قوه قضاییه بود که روزنامه رو تعطیل میکرد نه دولت ولی در دولت جنابعالی این وظیفه خطیر بر گردن دولت مهرپرور شما بوده و هست! چقدر دروغ میگی اخه!بســـــــــته! یادت نرفته باعث و بانی توقیف روزنامه پرفروش سلام در دوره اصلاحات کی بود؟!! از خاتمی عزیز همینقدر بگم که دانشجویانی که در سال 82 بر علیه ایشون شعار دادند به سرنوشت دانشجویانی که بر علیه تو بودند دچار نشدند! این آقا! امام خمینی و رهبر رو هم زیر سوال برد...باز هم محض اطلاعت بیانیه سعدآباد به تایید رهبری بود حالا هی باز بگو توافقنامه سعدآباد! هنوز فرق بیانیه و توافقنامه رو هم نمیدونی. فکر کردی میر حسین نمی تونست بگه اون موقع مقام مظم رییس جمهور بودند!! مثل تو بی ادب و ناشیانه حرف نزد. شرم بر تو ! که به کسانی تهمت زدی که برای دفاع از خودشون حضور نداشتن! اصلا چرا الان این اسامی رو اعلام کردی؟!! به قول دوستی : "اگر شما به این وضعیت میر حسین انتقاد دارید..پس به امام خمینی هم ایراد دارید..چونکه زمانی که امام خمینی قیام کرد..یهودیان .مسیحیان.شیعه.سنی متدین بی دین با حجاب بی حجاب..کمونیست.غیر کمونیست از او حمایت کردند وانقلاب پیروز شد.خوب حالا .به امام ایراد بگیریم..که چرا مریم رجوی از تو حمایت کرد پس فاسدی..جواب شما خیر است.می گویید امام خودش خوب بود.وجریان را اداره میکرد به نفع اهداف خودش اینجا هم همینطور است" کاش میر حسین مسائل مربوط به دریای خزر-خلیج فارس - هدایای شب انتخاباتی- افزایش حقوق بازنستگان و.۳۰۰ میلیارد دلارپول نفت و... رو مطرح میکرد.
درود بر میر حسین موسوی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:48 توسط نارنجی |
|
|
دیروز با پروانه جون و آبجی ها درباره معیارهای ازدواج صحبت میکردیم .بحث جالبی بود .متاسفانه هیچ کس مثل من فکر نمی کرد مخصوصا پروانه که شدیدا مخالف حرفهام بود و همه رو ربط میداد به اهمیت ندادنم به مسائل دین!
بحث از اینجا شروع شد که عروس خانم گفتند اون روز دبیر درس دین و زندگی از آبجی معیارهای ازدواج و پرسیده ابجی هم گفته معیارهای من اینه که طرف ماشین شاسی بلند داشته باشه کروات بزنه گفتم چرا مثل عقده ای ها جواب داده.گفت معیارام خب.پری هم در اومد گفت شما دو تا مثل هم هستین اخلاق و کمالات برای شما هیچ ارزشی نداره!! به نظر من همه چیز اخلاق نیست ولی به نظر پری همه چیز اخلاقه .مادیات و تحصیلات و فرهنگ و.. اصلا اهمیتی نداره و اینه که منو خیلی آزار میده . جالبه که خواهرش نظر عکس اونو داره. و میگه اصلا حاضر نیست دخترشو به یه آدمی که حتی وضعیت مالیش متوسط باشه بده. سانســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور در تاریخ 15/3/88 من با اینکه مادیات در درجه اول قرار بگیره کلا مخالفم! به نظر من اصلا درجه بندی معیارها درست نیست! هر دو طرف باید در فرهنگ تحصیلات مادیات و مسائل دین هم سنخ باشن! و من فکر میکنم مرد باید در 1 مورد بر زن برتری داشته باشه ... اونم سن و سال هست ! و زن هم در یک مورد بر مرد برتری داشته باشه...اونم ظاهره! به قول مادربزرگم مرد خوشگل برای زن نمیمونه( یه همچین چیزی میگه) خلاصه تو اون جمع هیچکس حرفهای منو قبول نکرد! کم هم که به من نخندیدن! به نظر خودم که درست فکر میکنم . در حین تایپ این مطلب نظر 2 تا از دوستای اینترنتی رو هم جویا شدم اولی با 26 سال سن گفت فقط صداقت!! دومی هم با 30 سال سن ازدواج رو پدیده شومی دونست که در بیشتر مواقع گریزی از اون نیست و معتقده که بی پولی گره هایی رو در زندگی بوجود میاره که ممکنه بد اخلاقی ها( به قول میر حسین) و از بین بردن اعتقادات رو بوجود بیاره مهم اینه که در زندگی واقع بین باشی و با مشکلات مبارزه کنی و هر چقدر هم دقت کنی مهم فصل بعد از ازدواجه درباره خودم: شاید جز معدود دخترانی باشم که قصد ازدواج ندارم! چند روز قبلا از اینکه تهران برم یه نفر که همیشه برام خواب میبینه و خوابهاش هم خیلی درسته گفت یه سید کلاه سبز می خواست کاری کنه که ازدواج کنی و تو خیلی گریه می کردی در آخر هم یه شاخه گل بهت داد طولی نکشید از تهران که بر گشتم... پ.ن : میر حسین داره میتازونه... درود بر میر حسین....پیروزی نزدیکه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:11 توسط نارنجی |
|
|
محسن مخملباف، کارگردان نام آشنای کشورمان که فیلمهایش هنوز هم خاطرات و افتخارات بسیاری را برای ما زنده میکند در یادداشتی که در اختیار یاری قرار گرفت حمایت خود را ازمیرحسین موسوی اعلام کرد و به روایت افکار و اندیشههای میرحسین موسوی پرداخت.
به گزارش قلم نیوز، متن کامل این یادداشت که با عنوان«صفر و صد یا کمی بهتر؟» در یاری منتشر شده، بدین شرح است: 1- یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی. ما چند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر میآمد تازه گواهینامه گرفته، هیجان زده بود و از خوشحالیِ گواهینامهای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش میکرد. اما بیاعتنا به قوانین، با یک غرور زیاد، به شکل خطرناکی رانندگی میکرد که نگو و نبین. مسافرها هم بیخبر از خطر، سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که میگفت:
در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد. و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریاد زدن، که "اگه میدونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشینات نمیشدم." من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم: خانوم شما که از تجربیات درس میگیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر میکنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به دست یک رانندهای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمیکنه بیفته، و زندگی من و شما و 70 میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه. 2- منتقدین خاتمی صفر و صدیها بودند. آنها که میگفتند: چون خاتمی ما را به صد در صد خواستههایمان نرساند، پس به هیچ درد نمیخورد. آنها چون به صدی که میخواستند در دوره خاتمی نرسیدند، پس انتخابات را تحریم کردند و به موقعیت صفرِ احمدینژادی در 4 سال گذشته رسیدند. اکنون دوباره یک فرصت دیگر است که میتواند بر تاریخ ایران، حداقل 4 سال، و حداکثر خدا میداند تا کی! اثر کند. آنها که پای صندوق نمیروند، سهم خود را از وضعی که بعدا پیش میآید، فقط در خیال خود کم میکنند. و میخواهند اگر دوباره وضع صد در صد مطلوبی پیش نیامد، بگویند: ای بابا! تقصیر ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکردیم. در حالی که شرکتنکردهها، نقش بیشتری در انتخاب احمدینژاد داشتند تا شرکتکردهها. احمدینژاد از رایهایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رایهایی که من و تو به صندوق نریختیم، پیدایش شد. آمار نشان میدهد که ماهایی که در دور دوم قهر کردیم و پای صندوقها نرفتیم، تعدادمان از آنها که به احمدینژاد رای دادند، بیشتر بود. من خودم وقتی قلم را برداشتم تا این مطلب را بنویسم، فکر منفی همیشگی به سراغم آمد و از خودم پرسیدم: آیا این مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد... مدتی در فکر رفتم. و دوباره دیدم از خودم سوال صفر و صدی کردهام. حداقل خاصیت این مقاله این است که خودم را متعهد به رای دادن میکند و حتما، حداقل روی یک نفر از خوانندگان اثر میکند. من اگر به همین دو رای هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفی صفر و صد نجات دادهام. من به کمی بهتر فکر میکنم. من میخواهم اگر این بار هم اتفاق بد قبلی تکرار شد، به وجدان خودم بگویم: من رای خودم را دادم و در وضع پیشآمده مقصر نیستم. میگویند ملتها، مثل آدمها، هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند. حداقل میشود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است. اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد میگیرد. 3- سمیرا فیلمی ساخته است به نام "اسب دو پا". قصه بچهای است که دلش برای یک بچه افلیجی میسوزد و آن بچه بیپا را بر دوشش سوار میکند و هر روز به مدرسه میبرد. بعد از مدتی، آن بچهای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمیآید و باورش میشود که اسبسواری حق اوست. و آن کس هم که سواری میدهد، با آن که سختی و ذلت میکشد، اما کم کم به این وضعیت عادت میکند و باور میکند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چارهای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب میشود.
4- برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایدهآلند. هر دوی آنها را از نزدیک میشناسم. با آقای کروبی که سالها در زندان شاه بودهایم. حتی مدتها در یک سلول بودهایم. و روزها و شبهای فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل میکردیم. آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت. امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند. حتما مداخله میکرد. من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم. به دوستی که در مجلس سالها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سالهاست و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده، فراموش کرده است؟ آن دوست گفت: هنوز همان آدم است. کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد. من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بیمرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی مییابد. و حیثیت از دست رفته بینالمللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد. از طرفی او را تنها و بییاور نمیبینم. در کنار او کسانی را میبینم که تهران و ایران نیمهمدرن امروز، از معماری کلان امثال آنها به وجود آمده است. کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است. و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمیاندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمیخواهد مثل احمدینژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناحهای مختلف مذاکره کند. و مذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است... 5- با مهندس موسوی در سالهای اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقای موسوی نقاشی میکرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخستوزیری رسید. و با آنکه بیشتر اهل نظر بود، به قول همسرش، خانم رهنورد، از وقتی نخستوزیر شد، روز به روز حکمت عملیاش بر حکمت نظریاش چربید. از صمیم قلب میگویم: اگر آقای موسوی نبود و حمایتهایی که از داشتن یک سینمای ملی و بینالمللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلندآوازه در سطح جهان نبودیم. مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند، اما بدون حمایت همهجانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمیشد. موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخستوزیر، یک شخصیت ملی است. من در همان سالها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخستوزیر ارمنیها و اقلیتها هم هستم. من وقتی نخستوزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم. از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدینژاد را. در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمامعیار همهجانبه، در وسیعترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاستهای اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدینژاد هم نشدیم. در حالی که در 4 سال احمدینژاد، ما نهتنها جنگ نداشتیم که بارها و بارها پول بیشتری از فروش نفت به دست آوردیم. اما با این حال با این تورم و گرانی بیسابقه روبرو هستیم. من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد، هم اوضاع اقتصادی و هم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد. و منش او تنشهای بینالمللی را تخفیف خواهد داد. او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخستوزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را. 6- بعضیها از صندلی ریاست جمهوری اعتبار میگیرند. بعضیها مثل خاتمی به آن اعتبار میدهند. و بعضیها وقتی بر این صندلی مینشینند هیجانزده میشوند. مثل آقای احمدینژاد که هنوز هیجانزده است. 4 سال است بر این صندلی نشسته هنوز خوشحالیاش فروکش نکرده. هنوز شیرینی پیروزی در انتخاباتش را پخش میکند. و مدام از معجزه حرف میزند. چون فقط باید یک معجزه اتفاق بیفتد تا کسی مثل ایشان روی این صندلی بنشیند. درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است، اما به آن بیمیل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمیآید. چنان که تا 4 سال بعد، از خودش و از معجزهای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بیمیلی او به قدرت است. به او رای بدهند، خدمتش را میکند. ندهند، مسئولیت را از دوشش برداشتهاند. و او سرگرم هنرش میشود. 7- در اوایل انقلاب او در کار هنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضاهای هنری دلخواهش پر میزد. و به همین دلیل تا از نخستوزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنریاش پیوست و یکسره با آنان بود. اما تا وقتی در پست نخستوزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله میگرفتند، تشکر میکرد. و میگفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است. او میگفت هنرمند زبان درد مردم است. و اگر به حکومت نزدیک شود، کمکم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن میشود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد. و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید. او میگفت: هنرمند سخنگوی ملت است، نه سخنگوی حکومت. اگر خود من در فضای آنچنانی آن دوران که شما بهتر از من میدانید چه دورانی بود، جانم را کف دستم میگذاشتم و عروسی خوبان را میساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار میکردند و آقایی که برای ثواب بازجویی به همراه 12 بازجوی دیگر در خیابان فاطمی در ساختمان وزارت کشور مشغول ثواب بازجویی کردن از من میشدند و فیلم عروسی خوبان را توقیف میکردند، این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان میداد و به وزرایش میگفت: اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟ فیلم عروسی خوبان با درد و جرات من ساخته میشد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت. او مصداق بارز کسی بود که میگوید: من مخالف فکر توام، اما جانم را میدهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی. 8- میگویند مهندس موسوی در دوران نخستوزیریاش انقلابی بود. معلوم است که بود. مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید، انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابانها ریختند و انقلاب کردند؟ چرا آلزایمر مصلحتی میگیریم؟ ما مردم ایران چه خوب و چه بد، در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم. امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله، شبیه 30 سال پیشش باشد؟ مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلیها بهتر است. او امتحان آزادیخواهی و عدالتطلبیاش را در دوران نخستوزیریاش داده است. فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست. برای ما آزادیخواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، میگوییم کلک بود، از خودشان است. و چون ما همیشه صد در صد را میخواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است، مدام به وضعیت صفر میرسیم. و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار میشود. و چون نگاه علمی نداریم، تجربیاتمان را آزمایش نمیدانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوششانسی میگیریم. اگر انقلاب ایران را آزمایشی میگرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی میکند، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم. چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند. هر چند نفر باشند، یکی از آنها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات، مثل یک آزمایش نگاه میکند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایشهایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمیکند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟ و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟ آنها که با انقلاب بدند، طوری غیر علمی از انقلاب حرف میزنند که اگر میتوانستند یک انقلاب دیگر میکردند. و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمیگیرند و با آن که به آزمایش ما فحش میدهند، دنبال تکرار همان آزمایشند. انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آنها خوب است. از طرفی ما ایرانی هستیم. و ما ایرانیها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم میزنیم. تا حالا یک ایرانی را دیدهاید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟ اما تا حالا چند تا ایرانی را دیدهاید که خودش را در انقلاب و بهخصوص جنبههای منفیاش سهیم بداند؟ برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا میخواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد، اما با هیچ کسی، دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد، و خیلی هم با تجربه باشد، اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد. و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد. مگر میشود یک شهید آزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟ 9- نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است. من تصور نمیکنم به این زودیها حتی وزیر زن داشته باشیم، چه رسد به این که رییس جمهورمان روزی زن باشد. متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مردسالار است. اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس جمهور حل شده است. در آمریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است، مردم به اوباما رای میدهند، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهدهدار میشود. در فرانسه همسر رییس جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی میکند. در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیختهای به نام زهرا رهنورد حضور دارد که میتواند این نقش را عهدهدار شود. در قبل از انقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف میزدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است و هر روز منتظر خبر دستگیریاش بودیم. بعدها که انقلاب شد من یک روز در آسانسور روزنامهای سوار شدم، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم. و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد. یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید: شما فلانی هستی؟ گفتم: بله. و او هم گفت: من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سالهاست منتظر دیدار شما بودم. وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخستوزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمیدانیم. از بس که عوامفریبانه آن را خرج کردهاند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عدهای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پارهاش بود و میگفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد میکنید، برای من بیارزشتر از این کفش پاره است. چنین داستانهایی و چنین بودنیهایی آتش به روح نسل ما میزد. اگر کفش رهنورد که زن نخستوزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ، کفش 30 میلیون ایرانی دیگر باید پاره میبود، و کسی به فکر نبود. اینها اینطور میزیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند. امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی میزند. اما انقلاب با این قصههایش بود که جان نسل مرا به آتش میکشید و از داشتن و بودن بینیازمان میکرد. در کنار این سادگی و بیمیلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی، یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آنها وجود داشت. و همین بود که آنها را متفاوت میکرد. و الا خیلیها هستند که سادهزیستند، و فقیرانه زندگی میکنند، اما روحشان از زندگیشان فقیرتر است. مهندس موسوی آنقدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بیخود نکند. و با آن که مرد است، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او میآورد. ما ایرانیها 70 میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانیها را زنان ایرانی تشکیل میدهند. آنها رای میدهند. آنها در رنجهای ما حتی بیش از ما رنج میبرند. اما هیچگاه در سطح کلان سیاسی، نقشی برای خود نمیبینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران، آن هم در کشوری که به نهاد خانواده میبالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است. و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی میتواند ایجاد شود. در دوران قبل دختران آقای هاشمی بهخصوص فائزه هاشمی این نقش را به شکل دیگری داشت. و خدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بینظیر است. اما چون او هم هنوز شهید نشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند... 10- به مادرم زنگ میزنم و میپرسم: مادر به کی رای میدی؟ میگه: مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچهمون بنایی بود. یکی داشت یک خونهای رو با کلنگ خراب میکرد، گفتم: "آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون، درستش کن." گفت: "خانوم من یک ... ام. کارم خراب کردنه. اگه میخوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه میخوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن." |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:39 توسط نارنجی |
|
|
اوهوم... بالاخره افتخ(افتخار) دادمو راهی تهران شدیم...اصلا از تهران خوشم نیومد...چی چیه؟؟اه اه...شیراز خیلی بهتره...یه حسنی که تهران داره اینه که ۴ سالم اینجا باشم باز جای جدید برا رفتن و اینا هست .
فعلا...!!
پ.ن :اگه خدا بخواد فردا برای اولین بار رفیق شفیقم (وایت) رو میبینم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:45 توسط نارنجی |
|
|
این دیگه چه دردیه.عجب بدبختیه. دیروز عمل دندون عقل داشتم. نالوطی داشت دندونهای کناری رو خراب میکرد.نمی دونم هدف از آفرینشش چیه؟؟ اینو از دکتر پرسیدم اونم گفت هیچی الکیه! به هیچ دردی نمیخوره. اما خب من فکر میکنم لابد رازی در پیدایشش وجود داره که ماها ازش آگاه نیستیم .(از منبر پایین میایم )کم کم دارم از اینجا میرم.برعکس ۱۲ سال پیش ایندفعه خیلی خوشحالم . خیلی سعی کردم برا کنکور بخونم اما سنگ اندازی ها شروع شد یه پناهگاه درست کردم که بتونم درسمو بخونم اینبار مشقها اجازه ندادن. یک ماهی درگیر مشق ها بودم .درس و کنکور بکل تعطیل شد .میدونستم کنکور قبول نمیشم و البته کنکور هم خوب میدونست! راستش دیگه حس کنکور دادنو هم ندارم .۴ تا کنکور نتیجه رفتن به هنرستانه!!زمانی مغزم خوب فعالیت داشت.مثل حالا نبودم که.خلاصه رفقا! اون مخی که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ...! نتیجه این شد که یک سال دوره زبان و کلاسهای ماکروسافت رو شرکت کنم بعد هم میرم یکی از همون دانشگاهها .البته کنکور رو به اجبار شرکت میکنم و این میشه اولین آزمونی که شکست میخورم! آهان!داشتم میگفتم کم کم دارم میرم اونم هوایی با هواپیما.میترسم.از اینکه آتیش بگیره.اما خب همه هدفم از این پست که احتمالا آخرین ارسالم تا قبل از سفرم هست اینه که از همه معذرت بخوام.اگر بد بودم منو ببخشن . به امید یه آینده خوب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:34 توسط نارنجی |
|
|
خیلی خیلی خستم از این همه فشار کار و بار...اما ارزش کسب این همه تجربه رو داره...!!
خوابم نمیبرد گفتمم به خونه تکونی کنم اینجا رو.نوروز مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 3:12 توسط نارنجی |
|
|
وایت عزیز!
تولدت رو سفارشی تبریک میگم با آرزوی بهترینها برای تو دوست خوبم --------- پ.ن: عیبت کبری ابنجانب از فردا شروع میشود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:54 توسط نارنجی |
|
|
پیش نویس وبلاگ پر از مطالبی هست که برای ارسالشون دو دل بودم . غذای تند
از استقلال می گم... استقلال هم که ابومسلم رو سولاخ سولاخ کرد هر چند من دوست داشتم این بازی با نتیجه مساوی به اتمام میرسید! چرا صادقی رفت اخه؟ فوتبالی ها: *خوشم اومد از تماشاگرهای قرمز که بر عکس آبی ها شعار حمایت از خداداد عزیزی رو سر ندادند! امید که خداداد با محرومیتی سنگین مواجه شه و از اون بیشتر خوشم اومد از افشین پیروانی که درخواست خداداد رو انکار نکرد! و از اون بیشتر خوشم امد از ضایع شدن بعضی ها که با صراحت اعلام میکردن خداداد و دروغ!! *شاید منم اگه جای نیکبخت و کریمی بود دعوت به تیم ملی رو نمی پذیرفتم خوب کاری کردین! اون کفاشیان هم چه فیلمی بازی می کنه!! هفته پیش اعلام کردن حتی اگر علی دایی هم بگه نیکبخت در تیم ملی بازی کنه ما نمی پذیریم!! آقای کفاشیان!خودتی!! چرا به شعور ملت توهین میکنی؟! عشقی ها: تولد عشق اول بنده ۶ روز پیش بود با آرزوی سلامتی و روزهای پر از شادی و خوشی برای عشقم بدون شک مادر اولین عشق هر کس میتونه باشه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:34 توسط نارنجی |
|
|
دل تنگ بعضی از روزهای گذشته هستم! چیزهایی که از دست دادم خیلی بیشتر از چیزهایی هست که بدست آوردم.پاییز مثل سابق زیبایی گذشته اش رو واسم نداره....!
پ.ن: ویزیتوری که آی اس پی ش مروا نته خودشو معرفی کنه!تا بیشتر تر باهم آشنا بشیم !راستی وجدان هم خوب چیزیه ها!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:14 توسط نارنجی |
|
|
بهزاد-قانون جدایی
پیشنهاد می کنم حتما حتما آهنگ قانون جدایی از بهزاد رو دانلود کنید خوش باشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:34 توسط نارنجی |
|
|
تغییرات به میزان زیاد!
ديروز داشتم اينا رو به يکي از رفقا مي گفتم...همچين ميگم رفقا انگار شونصد تا رفيق دارم! جمله ام رو اصلاح مي کنم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:32 توسط نارنجی |
|
|
دیروز
ساعت حدواد ۱۳:۲۲ بود که به چمران رسیدم که اس ام اسشو دیدم " ناهار می خورم-بعد میام" جواب دادم "عجله نکن" رفت و آمد ماشینا رو تماشا میکردم گاهی هم جوگیر میشدم و با خودم حرف میزدم! براستی که رفت و امد ماشین ها چقدر قشنگ بود! می دونستم رفیقم حالا حالاها نمیاد ناخودگاه اتفاقات روز قبل در ذهنم تداعی شد...چرا عذابم میده؟چرا اذیتم میکنه؟این چجور عاشقی هست خدایا؟اگه منو دوست داره این مدلی برام پیش بینی نمی کرد نه؟ حرفهای دیروزش کلی باعث تشویش خاطرم شده بود... احساس میکردم هر لحظه به مرگ نزدیکتر میشم...سرم انگار کوچیک و کوچیک تر میشد...حالم بد بود ...خیلی بد...تصمیم گرفتم برم از سوپر مارکت نزدیک خونه یه چیزی بگیرم شاید سردردم خوب شد! ساعت ۲۲:۳۰ بود که گفتم کاش برم از روبرو یه ساندویچی پیتزایی بگیرم به سختی اون طرف خیابون رفتم مثل ادمهای مست و گیج راه میرفتم ...دوست داشتم تو پیاده رو راه برم ولی وجود مردی که تو پیاده رو در حال رفتن بود باعث شد پیاده روی در خیابونو ترجیح بدم...هر دو با هم قدم بر می داشتیم...انگار اونم تو این دنیا نبود...چهره اش خوب نمیدیم سعی هم نکردم ببینم... که یکدفعه گفت خانم ! تو خیابان راه نرو بیا این ور! رومو برگردوندم نگاهش کردم! نه مثل اینکه آدم حسابی بود ...حالا توپیاده رو آسوده خاطر گام بر میداشتم! ۲۰ دقیقه بعد خیابون شلوغ بود...ولی من با اون حالم هیچ احساس امنیتی نمی کردم! یکدفعه صدای موتورسیکلت که از دور می اومد توجه امو به خودش جلب کرد! ترسیدم! پشت یه درخت قایم شد تا از من فاصله بگیرن...به محضی که از من دور شدن نگاهی از ترس به موتوری کردم که از شانس بد من اونم روشو برگردوند و منو دید و بلافاصله تغییر مسیر داد! وای ...خدایا! توبه! یادم افتاد که همیشه می گفت اتفاق یه بار می افته ...از یه طرف یه پیاده رو تاریک و خلوت ...از یه طرفم خیابونی شلوغ که عبور کردن ازش به راحتی میسر نبود! باید از خیابون رد میشدم...جالب اینجاست که دقیقا کنار پل هوایی بودم! ولی چه پلی!چه چیزی!امنیت زیر خط صفر! اون عوضی ها لحظه به لحظه نزدیک تر میشدن منم با اون حال بدم نظاره گرشون بودم! یه لحظه خیابون خلوت شد...بسرعت دویدم...اون موتوری هم داشت همینکارو میکرد وای خدا حالا چجوری باید از این طرف رد میشدم....بدجور شلوغ بود ...دویدم ...نفس راحتی کشیدم...دیگه هیچ خطری نبود. -------------- ۱۳:۴۰ حالا حواسم به اطرافم بود تعجب می کردم از دخترانی که سوار هر ماشینی می شدن اونم اون موقع ظهر! بعد هم میگن آمار نمی دونم چی چی بالا رفته! ۱۳:۴۴ صدای سر و صدای دختری توجه امو به خودش جلب میکنه ....داشت از تاکسی پیاده میشد و داد میزد "پدر سوخته ی بی شرف" ای وای! منم از کوره در میرم! دختر خوبی به نظر می رسید...میرم جلو ...به پلاک ماشینه نگاه می کنم ۲۹ ...۷۳۹ . می خواستم کاسه از آش داغتر شم که یهو دختره از جلو چشمام ناپدید شد...!!! واقعا نمی دونم یهو کجا رفت... ------------------- ۱۳:۵۰ دوستم اومد من باید برم ولی هنوز جواب سوالاتمو نگرفتم! هر چند خودش همه ی این رو بحساب علاقه اش میذاره ولی من گاهی بخاطر حرفهاش کلی رنجیده خاطر میشم... ------------- |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 20:51 توسط نارنجی |
|
|
حالم بده خدایـــــــــــــــــــــــا! دلم می خواد دیگه دیوونم نکنه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 20:48 توسط نارنجی |
|
|
دیروز بعد از ۹ هفته متوجه شدم امیرحسین صادقی دیگه تو اس اس توپ نمی زنه!!! و بسیار ناراحت شدم...خدا لعنت کنه باعث و بانیشو! هر چقدر بزرگتر میشم تعصب هایی که اون قدیم قدیما داشتم کمرنگ تر میشه...و خواب و تفریح و حتی درس و مشق !! رو به تماشای بازی استقلال ترجیح می دم.. ۲ سالی میشه این مدلی شدم(از وقتی قلعه نویی رفت
علی ایحال دیروز بعد از مدتها بازی استقلال رو بطور کامل تماشا کردیم...بازی زیبایی بود بخصوص در نیمه اول ...قبل از بازی این احتمال رو میدادم که استقلال بازیو واگذار کنه...ولی نیمه اول عالی بودن ...هر دو تیم.... استقلال می تونست ببره اگر ۴۵ دقیقه تدافعی بازی نمی کرد ...والبته تعویض های غلط قلعه نویی و موقعیت هایی که برهانی براحتی از دست میداد رو هم نمیشه در از دست دادن برد نادیده گرفت... خلاصه هر چه بود گذشت و پرسپولیس شانس آورد پ.ن:یافتم!بالاخره یافتم!! مدتها بود بدنبال آهنگ "خوش باش" از مهدی افشار بودم تا اینکه امروز دانلودش کردم.............
خوشحالا می تونن دانلودش کنن...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:9 توسط نارنجی |
|
|
پاییز اومد و بنده قصد دارم تا اخر پاییز برای خودم نوشابه باز کنم
یه کوچولو از خصوصیات متولدین آذر
اغلب آذريها معمولاً در طول روز به طور متوسط هفت يا هشت بار داخل جوي آب، چاله و سوراخ ميافتند و دليلش هم اينكه آنها در موقع راه رفتن قاطعانه به طرف جلو گام برداشته و سرشان را بالا نگه ميدارند.
بيماريهاي متولد آذر چاکریم همه روز به جز ايام كاري يك زن آذري را ميشناسم كه بعدازظهر يك روز زنگ زده بود به شوهرش و گفته بود: عزيزم شب مهمان داريم لطفاً ميوه فراموشت نشود و شوهرش جواب داده بود: لطفاً بگو كه بابا جانت براي ميوه بخرد، چون ما شش ماه است كه از هم جدا شدهايم! منو میگه ....دلم صافه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:57 توسط نارنجی |
|
|
نمی تونم نگم اینو....البته سعی می کنم برای اخرین بار بشه...چون تحملم کم شده ...خوش ندارم بعضی ها (حالیتون شد؟؟؟)اینجا به طرق مختلف پرسه بزنن وگرنه هوادارنم مجبور میشن به خاطر شما ۲ نفر(قبلا ۳ تا) فراقمو تحمل کنن
دروغ چرا!! کلی خوشحال شدم که در بدر دنبالم می گرده...یادمه رفقا که از دستش ذله شده بودن(بس که مینداختشون!) بهم می گفتن بیا برو زنش شو بلکه ما روهم پاس کنه! حیف که ما دلمون جای دیگه ای گیر بود --- عشقی ها : پ.ن : پاییز نارنجی داره میاد فوتبالی ها : پ.ن: خب فکر کنم من و جلال مرادی هم عقیده ایم پ.ن: اینقدر بدم میاد از ادما یی که رنگ عوض می کنن یه سال آبی یه سال قرمزززز سینمایی ها : پ.ن:بزنگاه هم که توقیف شد!! بدلیل الفاظ رکیک..."زر نزن و خفه شو" شد الفاظ رکیک؟اگه اینطوره پس من فحاشم اجتماعی: پ.ن: و اینقدر بدم میاد از جماعت نسوانی که در برابر پسرکا انعطاف نشون می دن! منظور نویسنده از انعطاف نشان دادن ، خر شدن میباشد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:34 توسط نارنجی |
|
|
ببینید...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:55 توسط نارنجی |
|
|
این دومین بار هست که طی این ۴-۵ سال بهش دروغ گفتم...اولیش هویتم بود که ۲ ماه پیش متوجه شد
خدا لعنت کنه ستون پنجم رو که رفت همه چی رو کف دستش گذاشت.البته ناگفته هامم زیاد بود که اونا رو هم ۱ ماه پیش فهمید اینبار هم از خودی ضربه خوردم...!! ای روزگار غریب...... این دومین دروغمم هفته دیگه گندش بالا میاد... ---------------------------- پ ن:شهاب عزیز!قبولیتو در کنکور سراسری و آزاد ارشد تبریک میگم پ ن : جون مادرتون کسی نپرسه به کی دروغ گفتی و چه دروغی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 12:16 توسط نارنجی |
|
|
به به....امروز یه خبر بسیار مسرت بخش شنیدم محسن جان یگانه متولد ۲۳/۲/۶۴ میباشد
همجوره عشقه این محسن جان یگانه این ترانه ی زیبا تقدیم به عشق اردیبهشتی من پ.ن :یه بنده خدا میگه تو چقدر دوست ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:59 توسط نارنجی |
|
|
با ۲ روز تاخیر.....
محمد عزیزم تولدتو تبریک میگم انشالله ۱۲۰ ساله بشی دوست دارم عشقم امیدوارم همیشه خوش و سلامت باشی و رابطه ما عشقولانه تر شه پسر فقط پسر مرداد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:48 توسط نارنجی |
|
|
دل من حالش خوشه... هی تو! اینکاری که امروز انجام دادم فقط و فقط برا خاطر دل خودم بود یه وقت فکر بد نکنی...خودتو تحویل نگیری!!!من به همین رویه خودم ادامه خواهم داد! از اون چیزی هم که فکر می کنی بدترم!!بدتر هم میشم.دوست ندارم هیچ رد پایی از من ببینی !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:52 توسط نارنجی |
|
|
قهرمانی پرافتخارترین تیم آسیا بر هواداران میلیونی این تیم مبارک
به امید قهرمانی مجدد در آسیا ( کاری که هیچ کدوم از تیمهای ایرانی نمی تونن انجام بدن و مختص استقلال هست امیدوارم انجام بشه) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:31 توسط نارنجی |
|
|
حقيقت انسان به آنچه اظهار مي کند نيست، بلکه حقيقت او نهفته درآن چيزي است که از اظهار آن عاجز است بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش, بلکه به نا گفته هايش گوش بسپار!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:26 توسط نارنجی |
|
|
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
هیچ وقت به اندازه این چند ماه اخیر احساس بزرگ شدن بهم دست نداده بود! فکر می کنم الان شدم یه آدم جا افتاده پخته و...فوق العاده آروم و الان واسه چیزهای مهم خودمو ناراحت می کنم!شاید دیگه من عاشق نیستم... هی تو! من دیگه غم ساز نیستم! من دیگه زود از کوره در نمیرم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 21:47 توسط نارنجی |
|
|
امروز قشنگ ترین روز زندگی من بود
هیچوقت امروزو فراموش نمی کنم هوا امروز خیلی گرم بود فکر کردم امروز روز بدی میتونه باشه ولی واقعا زیبا بود داشتم از دانشگاه برمی گشتم خیلی خسته بودم ولی با دیدن یک چیز ،چیزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم خستگیم برطرف شد دیگه گرما رو حس نکردم باورم نمیشد بی هوا جلو رفتم و با تمام وجود بهش نگاه کردم اونم به من خیره شده بود و با یه خنده ملیح به من سلام کرد من تو عین ناباوری جواب سلامشو دادم و تا اخرین لحظه محو تماشاش شده بودم.... آره،یه همرنگ من با یه وسیله نقلیه همرنگ من و یه جارویی که همرنگ من نبود داشت خیابونو تمیز میکرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:39 توسط نارنجی |
|
|
شمارش معکوس
می خوام فکر کنم امروز ۲۵ اردیبهشته... ۴ ۳ ۲ ۱ نه امروز ۲۱ اردیبهشته... ۱ ۲ ۳ ۴ این ترانه زیبای محسن یگانه (که اونم یه اردیبهشتی شکست عشقی خورده است )تقدیم به تو و دوست خوبم ا.م..... هر جند که شوما تفلد ما رو تبریک نگفتی....با مرام و لوطی یعنی دختر متولد آذر |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:22 توسط نارنجی |
|
|
نسترن و فرشته
هنوز که هنوزه فکر می کنم در سال ۸۶ بسر می برم! شاید چون عید و عیدی ایی و عید دیدنی و ... ندیدم! پنجشنبه-۱فروردین-ساعت ۸:۳۰...حرم امام حسین...داشتم دعای جامع رو می خوندم یه دختر کوچولو...گفت می خوام باهات درد و دل کنم...درد و دلهاش قصه هایی بود که شخصیت خبیثش یزید نام بود. نسترن ۵ ساله ی همدانی دختر بچه ای زیبا و شیرین زبون...گفت اسمت چیه اسممو که گفتم ُگفت من تو رو "فرشته" صدا می زنم!تو خیلی مهربونی...نگاهی به ساعت کردم دیدم به به پانزده دقیقه پیش سال تحویل شده بود و من و نسترن داشتیم بهم دل و قلوه میدادیم! نسترن رفت و من ۵ دقیقه ای بهش فکر کردم...!!! دلم براش تنگ شده...شاید دیوانه ام...شاید بعضی ها با خوندن این حرفام بگن آخه تو می فهمی احساس چیه...!بعضی ها هم میگن حتما امروز کلی براش اشک ریختی...! یکی از دوستانم که از منطق بسیار بالایی برخودار است(!) این چنین گفت: مرده شور هر چی فرشته که مهربنیشون مثه تو هست رو ببرن! اما من میگم حرف راست رو باید از بچه شنید...نه؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:7 توسط نارنجی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 13:3 توسط نارنجی |
|
|
12/اسفند/86 *!*: عازم سفر کربلا هستیم! *!!* : می بینم که بالاخره سامان یک میلیارد و 500 میلیون تومان رو جور کرد و مجوزه رو گرفت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:23 توسط نارنجی |
|
|
ما اومدیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:30 توسط نارنجی |
|
|
استقلال در روزی باخت که بیش از هفتاد هزار هوادار برای گرفتن انتقام از تیم سایپا که در شرایط خوبی هم حضور نداشت به ورزشگاه آمده بودند.
شروع طوفانی استقلال با توجه به فشار تماشاگر بر تیم سایپا طبیعی بود و این حملات در همان دقایق ابتدایی ثمر داد.
حضور عناصر هجومی و سرعتی چون برهانی و شفیعی در ترکیب امروز استقلال و نشانه گرفتن ضعف در عمق دفاع سایپا از جانب ناصر خان در چندین مرحله استقلال را برای رسیدن به گلهای بیشتر امیدوار کرد اما باز هم مشکلی به نام نداشتن تمام کننده در پیشانی خط حمله مانند بازیهای گذشته به چشم آمد.
حضور روانخواه در پشت سر ایندو مهاجم و کمک وی به محمد نوازی در سمت راست هر چند در حملات مفید بود اما ضعف هر دو در کارهای دفاعی و فرصت طلبی آشتیانی در سمت چپ تیم حریف بارها دروازه استقلال را در نیمه اول تا آستانه فروپاشی پیش برد تا بالاخره شاهکار طالب لو که در به اعتقاد خیلی ها در سالهای گذشته درخشش آنی داشته باعث شد تا ساده ترین گل لیگ وارد دروازه استقلال شود.
اما شرایط در نیمه دوم کاملا متفاوت بود. آمدن امیر آبادی به جای نوازی هر چند قابل پیش بینی بود اما نبود شاه مهره ای با نام صادقی و حضور اجباری سعید لطفی نه تنها همه برنامه های ناصر خان را نقش بر آب کرد بلکه روحیه بازیکنان جوان داخل زمین که برخی تجربه آنچنانی حضور در جلو اینهمه تماشاگر را نیز نداشتند از بین برد تا استقلال در فستیوال اشتباهات مدافعین و دروازبان خود با شکست روانه خانه شود.
عدم نفوذ منیعی در این دیدار باعث شده بود کم کارترین نقطه استقلال در بازی امروز سمت چپ این تیم باشد و عملا حضور منیعی و پولادی در این دیدار اصلا به چشم نیاید.
حضور مجدد منتظری در پست حساس هافبک دفاعی و جای خالی حسین کاظمی در این دیدار نیز کاملا مشهود بود. چیزی که ناصر خان اصلا به آن اعتقاد ندارد و این بازیکن را برتر و بهتر از حسین کاظمی می داند و من در این مورد با مربی محبوب استقلال مخالفم!
از نکات مهم این بازی تقابل شاگرد و مربی بود. علی دایی در یک سو و ناصر خان حجازی که از عوامل اصلی رشد استعدادهای آقای گل جهان بود در سوی دیگر!
اما در پایان همچنان به ناصر خان و علم مربیگری و مدیریت وی اعتقاد کامل دارم و معتقدم تنها کسی که می تواند استقلال را از این بحران نجات دهد فقط ناصر خان حجازی است.
به امید آن روز.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:14 توسط نارنجی |
|
|
دلم واسش تنگ شده...اینقدر گریه کردم...آروم آروم... احساس می کنم این سر دردهای بعد از گریه ام آخرش به سکته مغزی منجر میشه...بیمارستان ام ار آی شیراز... سمت چپ اون گوشه ...یه اتاق کوچیک...به پرسناره پول دادم تا بیشتر هوای مریض منو داشته باشه...کسی اجازه نداره وارد اون اتاق بشه بجز خود بیماران.اونجا خیلی چیزا رو دیدم بیمارانی که بعد از بیرون اومدن از اون اتاق! می افتادن و می مردن.فکر اینکه بخوام روزی از دستش بدم دیوونم می کرد .امید داشتم که خوب میشه.با اینکه می دونستم سرطان دوایی نداره...
به اصرار خاله لیلا واسه خرید مانتو همراهیش کردم امید که حالم بهتر بشه... یه مدت بود به این فکر می کردم سنجش 3 چی شد یهو؟ تا اینکه امروز متوجه شدم به "سنجش و دانش " تغییر نام پیدا کرده. تابستون 84-برای کنکور کارشناسی ناپیوسته بالاخره تسلیم خانواده شدم شروع کردم به درس خوندن ...وقت خیلی زیادی نداشتم...آزمونهای پارسه رو شرکت کردم ولی خیلی آبکی بود همیشه رتبم 1 بود بی خیالش شدم ستجش 3 رو رفتم آزمون اول رتبم 4 رقمی شد خیلی خیلی خوشحال شدم! آزمونهاش خیلی خوب بود...سوالاتش جدید بود و همین طور پیچیده و مشکل. آخرین آزمونش رتبه م 72 شد...امیدوارم کارشناسی ارشدش هم مثل کارشناسی ناپیوسته اش محشر باشه!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 0:4 توسط نارنجی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من |
|
yahoo360 Cloob |
| درباره وبلاگ |
از لبهای سردم خنده گریزونه..راز دل خستم هیچکی نمی دونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
پوشش گزینشی رساله ملی درباره آسیب دیدگان اخیر جمهوریت یاری کانون هواداران یوونتوس قرمزته دات کام آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
نارنجی white |
|
RSS
|