تبليغاتX
سیاه سفید نارنجی...
یک یا حسین تا میرحسین
بعضی وقتا دلم برای خود چندین سال پیشم تنگ میشه ولی فورا خودمو دلداری میدم که نه بابا زمونه عوض شده سخت نگیر اون موقع اشتباه میکردم و الان راه درست  رو انتخاب کردم.

قدیما به یه چیزهایی خیلی معتقد بودم راجع بدرستیش حتی به خودم زحمت فکر کردن هم نمی دادم.الان اما فرق کرده اعتقاد به خیلی از اون  باورها رو خرافه میدونم .ذهنم درگیر خیلی سوالاته.دوست دارم بپرسم ولی بیم اینو دارم که با برخورد تند اطرافیانم مواجه شم.میتونم درگیرهای فکریمو با دوستم درمیون بذارم اما میدونم اونم بی طرفانه قضاوت نمیکنه.

خودم که کلاهمو قاضی میکنم رای به امروزم میدم تا دیروزم.از خیلی چیزها زده شدم.خسته شدم.کاش میتونستم همه حرفامو اینجا بگم.

باز رفتم تو فاز گنگ نوشتن...بگذریم.

دیشب خوابشو دیدم .آره دل تنگشم! به دور و برم که نگاه میکنم میبینم همه یکی یه بار دل شکستیمو دلمونو شکوندن. همیشه اونی که نمی خوایش می مونه اونی که می خوای میره(دیالوگ ارام جعفری تو فیلم "بگو که رویا نیست") .عین حقیقته.

بازم بگذریم.

خیلی صریح بگم من "سلام کردن" بلد نیستم. نو این جند روزه مادرم کلی از دستم ناراحته.دست خودم نیست.من از بچگی اینجوری بار اومدم.یادمه بابام ازم میخواست که با بعضی ها سلام نکنم مامانم  اون موقع اعتراض می کرد ولی پدرم تشویقم میکرد.بزرگتر که شدم کارم شده بود گوشی رو رو این و اون قطع کردن.نمی دونم چرا خانواده ام هیچ برخوردی  با من نکردن!!!

پ.ن:الحمدالله جوشها از بین رفتن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2:8  توسط نارنجی | 
دقیقا یک ماه پبش درد لعنتی نذاشت برم تهران.یبار دیگه هم  مسافرت کنسل شد فقط بخاطرش.البته از حق نگذرم یکم سوسول هم  هستم .همیشه از مسافرت بدم می اومد چون که امکان داره مریض بشم و اون سفر  رو به کام خودم و بقیه همراهان زهر کنم! جدی میگم.اینقدر من اخلاق بدی دارم .صبور نیستم .

اخرین مسافرتی که برای تفریح رفتم دقیقا ۲۸ خرداد سال گذشته بودم من بودم و رفیقم امید و زنش

رفتیم دارنگون باغ امید اینا .درخت انار و سیب ترش و..داشت.عحب سیت نرش های خوشمزه ای هم بود.به به...به به

 یک تیر فاینال ریز پردازنده داشتم و از ۱۲ جلسه درس ۴ جلسه اشو شرکت کرده بودم(یادش بخیر....) بچه ها صدای استادو سر کلاس ضبط کرده بودن منم ببه جای اینکه برم سر کلاس صدا ها رو گوش می کردم(یادش بخیر....ای روزگار....)

دوستم از اونجا که کاملا منو میشناخت بهم گفت ببین فردا نگی امتحانم خراب شد و ...خلاصه یعنی فردا  نرم رو اعصابشون!

کلا گردش و تفریح رو با امبد اینا خیلی دوست دارم بس که شوخ و باحاله.اونجا هم متوجه شدن من دست به سیاه سفید نزدم!موقع غذا درست کردن.ناهار جوجه بود .بچه ها برای روشن کردن زغال خیلی تقلی (درست نوشتم؟؟) کردن.منم نقش ناطر کیفی رو بازی میکردم.

دیروز امید ازدواج کرد .دوست داشتم برم ولی خب با این صورت....(خدا مریضا رو شفا بده)

خدا رو چه دیدین شاید فردا رفتم دوبی دوبی(به قول اسی) . 

پ.ن:برای دومین بار جشن ازدواج خواهرم کنسل شد! هر دو بار هم از جانب خانواده من! دلیلشم مثلا کسالت مادربزرگم ولی خوب میدونم دلیل اصلیش بی حوصلگیشونه.کلی هم بعد از هر کنسلی ذوق میکنن  و میگن خب خسارتشو میدیم!

پ.ن۲: در حال کوچیدنیم به خانه جدید.امروز وقتی داشتیم اسباب کشی میکردیم چیزهای جالبی دیدیم.(یاد ایام بخیر)  ۷ سال پیش رفته بودم دکتر تغذیه برا چاقی. وزنم ۴۵.۵ زده بود.

پ.ن۳:میگن اون که بالاخره زن گرفته زنشو تحویل نمیگیره.رنشم همسن خودشه.(بعدا در این بار یشتر خواهم نوشت)

پ.ن۴: کلی عکس از  گردش ۲۸ خرداد دارم ولی همش رو هارد شیرازیه بید. در آینده ای نزدیک عسکاشو میزنم.وافعا باغ  زیبایی بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 2:5  توسط نارنجی | 
چی بگم از جوونی و سادگیم! داغون کردم صورتمو ! ۷۰ تا جوش چرکی فقط رو گونه راستمه.

از دیدن قیافه خودم چندشم میشه.خدایا کمک کن

بیشتر از ۱۰۰ تا از این جوش چرکی ها  روی چونه امه. عمش بخاطر آلرژیه.اینم تشخیص دکترین.

دکتر گفت ۳ روزه همشون نابود میشن .

دختر! به چه وضعی افتادیا! صبح ها  فقط میتونم چشمامو بشورم ! قیافه ام واقعا حال بهم زنه.از ماسک استفاده میکنم حتی تو خونه.

دیروز که رسیدم خونه یه دعا دست گرفتم اسمش دعای عهد بود.ماسک هم زده بودم صورتم دیگه دعا رو گرفتم جلو مامان که تو رو به خدا قسم نگو ماسکو بردار از صورتت! هنوط ندیده!

مامانم خیلی حساسه.خیلی خیلی خیلی.کلا مامان بابام خیلی دلسوزیشون افراطیه! باز خوبه من اینا رو به حساب دلسوزیشون میذارم

پ.ن۱: هنگام استفاده از ماسک  و صابون اگه پوستتون دچار سوزش شد دیگه هرگزاز اون مواد استفاده نکنید.این درسی بود که من گرفتم فقط امیدوارم هزینه ای برام نداشته باشه(جای جوش و..)

پ.ن۲: به حرف مامانتون خوب گوش کنید!

پ.ن۳:عاقل باشید!

پ.ن۴: دیروز یکی از بچه ها رو دیدم یه چیزایی بهم گفت.در مطلب بعدی بازگوش میکنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:19  توسط نارنجی | 
جدیدا برای  آپدیت کردن وبلاگ حوصله زیادی پیدا کردم. شاید بهترین جا برای گفتن حرفهام  اینجا باشه جایی که رد پای هیچ آشنایی توش به چشم نمی خوره.منظورم دوستان نزدیک و.. هست.

امروز  به یاد جند هفته قبل از شروع انتخابات و برنامه ...(یادم رفته اسمشو) افتادم.شب ها ساعت ۲۳:۳۰ این برنامه با  اجرای سعید ابوطالب پخش میشد هر شب این برنامه میزبان یکی از شخصیت ها بود.

یکی از اون شب ها که از هرگز از خاطرم نمیره  شبی بود که شخصی به نام عبدالحسین روح الامین میهمان این برنامه بود.

حرفهاش آزارم میداد.کورکورانه ومتعصبانه حرف میزد.دقیقا یادمه که این آقای روح الامین داشتند کسانی که برا دو دوره متوالی در منصب ریاست جمهوری بودند رو نام میبردند

: آقای خامنه ای-آقای هاشمی

و دیگه ادامه نداد! اینبار سعید ابوطالب گفت :وآقای خاتمی ! که اون آقای روح الامین هم برگشت گفت آقای خاتمی همون ۴ سال بسشون بود!! ابوطالب هم در جوابش  گفت ۲۰ میلیون به آقای خاتمی  رای دادن!

...........

امروز در خبرها اومده بود که پسر این آقا ۱۸ تیر بازداشت و  امروز خبر کشته شدنشو به خانواده اش اعلام کردن!!

جالب بود برام.اون شب خیلی ناراحت و درهم شدم .بار اولی بود که میدیدم اینطور به خاتمی محبوب در رسانه ملی توهین میشه.

-----------------

دیروز داشتم کانال ها رو عوض می کردم.دیدم اا فوتبالیستها برای چندمین بار داره پخش میشه. به یاد دوران کودکی افتادم.هنوز مدرسه نرفته بودم با شروع تابستون وگرمی هوا خودم رو با کارتونهای شبکه های عربی سرگرم می کردم. جالبه عربیم هم خوب شده  بود.کلی کلمه از همین تماشای کارتونها یاد گرفته بودم.

کارتون سالی روخیلی دوست داشتم(همون سارا کوروی خودمون) ."موکلی" هم قشنگ بود."زنان کوچک".

"فوتبالیست ها" روبرای اولین بار از یکی از کانال عربستان دیدم . اسامی بازیکنا روعربی گذاشته بودن.

سوباسا:ماجد -ایشی :عمر -تارو: یاسین- واکی:ولید-کاکرو:بسام

خلاصه عربها حسابی خودشون تحویل گرفته بودن .الان دارم فکر میکنم سوباسا که ژاپنی بود چرا تمام آرزوش این بود که  یه روزی تو تیم ملی برزیل بازی می کنه؟!!!

فوتبالیست سه سری داشت که ایران فقط ۲ سریش پخش کرد.با سردی هوا  دیگه نتونستم سری سومشو ببینم ! یادمه اون موقع با دوستم سر سری سوم خیلی بحث میکردم بچه ها می گفتن سوبا با خواهر میزوکی(همون که ناراحتی قلبی داشت) ازدواج میکنه.

پ.ن:جدیدا نامه ها رو بلند بلند می خونن تا ملتم بشنون!خودشونن

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2:22  توسط نارنجی | 
غیبت کبری من داره آغاز می شه

این کنکور چه می کنه با آدم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 20:43  توسط white | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
من
yahoo360
Cloob
درباره وبلاگ
از لبهای سردم خنده گریزونه..راز دل خستم هیچکی نمی دونه

پیوندهای روزانه
پوشش گزینشی رساله ملی درباره آسیب دیدگان اخیر
جمهوریت
یاری
کانون هواداران یوونتوس
قرمزته دات کام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
نویسندگان
نارنجی
white
پیوندها
ىست نوشته هاي يك ماني
یک قدم تا رهایی
آمل تک
من یک ستاد سبز هستم
یاران سید محمد خاتمی
حامیان میرحسین موسوی
خاطرات دخترک دانشجو
لحظه نایاب
ستاره ای در دل تاریکی
عشقم...همه هستی م
تلخ و شیرین!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بوسه ی تنهایی
مرد تنها
وبلاگ هواداران استقلال قهرمان
گل یخ
حکایت های جزیزه
mobile-software
فوتبال برتر
تا آخرین نفس...
Raul & Cristiano
آموزش تخصصی گریم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان