|
دیروز
ساعت حدواد ۱۳:۲۲ بود که به چمران رسیدم که اس ام اسشو دیدم " ناهار می خورم-بعد میام" جواب دادم "عجله نکن" رفت و آمد ماشینا رو تماشا میکردم گاهی هم جوگیر میشدم و با خودم حرف میزدم! براستی که رفت و امد ماشین ها چقدر قشنگ بود! می دونستم رفیقم حالا حالاها نمیاد ناخودگاه اتفاقات روز قبل در ذهنم تداعی شد...چرا عذابم میده؟چرا اذیتم میکنه؟این چجور عاشقی هست خدایا؟اگه منو دوست داره این مدلی برام پیش بینی نمی کرد نه؟ حرفهای دیروزش کلی باعث تشویش خاطرم شده بود... احساس میکردم هر لحظه به مرگ نزدیکتر میشم...سرم انگار کوچیک و کوچیک تر میشد...حالم بد بود ...خیلی بد...تصمیم گرفتم برم از سوپر مارکت نزدیک خونه یه چیزی بگیرم شاید سردردم خوب شد! ساعت ۲۲:۳۰ بود که گفتم کاش برم از روبرو یه ساندویچی پیتزایی بگیرم به سختی اون طرف خیابون رفتم مثل ادمهای مست و گیج راه میرفتم ...دوست داشتم تو پیاده رو راه برم ولی وجود مردی که تو پیاده رو در حال رفتن بود باعث شد پیاده روی در خیابونو ترجیح بدم...هر دو با هم قدم بر می داشتیم...انگار اونم تو این دنیا نبود...چهره اش خوب نمیدیم سعی هم نکردم ببینم... که یکدفعه گفت خانم ! تو خیابان راه نرو بیا این ور! رومو برگردوندم نگاهش کردم! نه مثل اینکه آدم حسابی بود ...حالا توپیاده رو آسوده خاطر گام بر میداشتم! ۲۰ دقیقه بعد خیابون شلوغ بود...ولی من با اون حالم هیچ احساس امنیتی نمی کردم! یکدفعه صدای موتورسیکلت که از دور می اومد توجه امو به خودش جلب کرد! ترسیدم! پشت یه درخت قایم شد تا از من فاصله بگیرن...به محضی که از من دور شدن نگاهی از ترس به موتوری کردم که از شانس بد من اونم روشو برگردوند و منو دید و بلافاصله تغییر مسیر داد! وای ...خدایا! توبه! یادم افتاد که همیشه می گفت اتفاق یه بار می افته ...از یه طرف یه پیاده رو تاریک و خلوت ...از یه طرفم خیابونی شلوغ که عبور کردن ازش به راحتی میسر نبود! باید از خیابون رد میشدم...جالب اینجاست که دقیقا کنار پل هوایی بودم! ولی چه پلی!چه چیزی!امنیت زیر خط صفر! اون عوضی ها لحظه به لحظه نزدیک تر میشدن منم با اون حال بدم نظاره گرشون بودم! یه لحظه خیابون خلوت شد...بسرعت دویدم...اون موتوری هم داشت همینکارو میکرد وای خدا حالا چجوری باید از این طرف رد میشدم....بدجور شلوغ بود ...دویدم ...نفس راحتی کشیدم...دیگه هیچ خطری نبود. -------------- ۱۳:۴۰ حالا حواسم به اطرافم بود تعجب می کردم از دخترانی که سوار هر ماشینی می شدن اونم اون موقع ظهر! بعد هم میگن آمار نمی دونم چی چی بالا رفته! ۱۳:۴۴ صدای سر و صدای دختری توجه امو به خودش جلب میکنه ....داشت از تاکسی پیاده میشد و داد میزد "پدر سوخته ی بی شرف" ای وای! منم از کوره در میرم! دختر خوبی به نظر می رسید...میرم جلو ...به پلاک ماشینه نگاه می کنم ۲۹ ...۷۳۹ . می خواستم کاسه از آش داغتر شم که یهو دختره از جلو چشمام ناپدید شد...!!! واقعا نمی دونم یهو کجا رفت... ------------------- ۱۳:۵۰ دوستم اومد من باید برم ولی هنوز جواب سوالاتمو نگرفتم! هر چند خودش همه ی این رو بحساب علاقه اش میذاره ولی من گاهی بخاطر حرفهاش کلی رنجیده خاطر میشم... ------------- |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 20:51 توسط نارنجی |
|
|
حالم بده خدایـــــــــــــــــــــــا! دلم می خواد دیگه دیوونم نکنه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 20:48 توسط نارنجی |
|
|
دیروز بعد از ۹ هفته متوجه شدم امیرحسین صادقی دیگه تو اس اس توپ نمی زنه!!! و بسیار ناراحت شدم...خدا لعنت کنه باعث و بانیشو! هر چقدر بزرگتر میشم تعصب هایی که اون قدیم قدیما داشتم کمرنگ تر میشه...و خواب و تفریح و حتی درس و مشق !! رو به تماشای بازی استقلال ترجیح می دم.. ۲ سالی میشه این مدلی شدم(از وقتی قلعه نویی رفت
علی ایحال دیروز بعد از مدتها بازی استقلال رو بطور کامل تماشا کردیم...بازی زیبایی بود بخصوص در نیمه اول ...قبل از بازی این احتمال رو میدادم که استقلال بازیو واگذار کنه...ولی نیمه اول عالی بودن ...هر دو تیم.... استقلال می تونست ببره اگر ۴۵ دقیقه تدافعی بازی نمی کرد ...والبته تعویض های غلط قلعه نویی و موقعیت هایی که برهانی براحتی از دست میداد رو هم نمیشه در از دست دادن برد نادیده گرفت... خلاصه هر چه بود گذشت و پرسپولیس شانس آورد پ.ن:یافتم!بالاخره یافتم!! مدتها بود بدنبال آهنگ "خوش باش" از مهدی افشار بودم تا اینکه امروز دانلودش کردم.............
خوشحالا می تونن دانلودش کنن...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:9 توسط نارنجی |
|
|
پاییز اومد و بنده قصد دارم تا اخر پاییز برای خودم نوشابه باز کنم
یه کوچولو از خصوصیات متولدین آذر
اغلب آذريها معمولاً در طول روز به طور متوسط هفت يا هشت بار داخل جوي آب، چاله و سوراخ ميافتند و دليلش هم اينكه آنها در موقع راه رفتن قاطعانه به طرف جلو گام برداشته و سرشان را بالا نگه ميدارند.
بيماريهاي متولد آذر چاکریم همه روز به جز ايام كاري يك زن آذري را ميشناسم كه بعدازظهر يك روز زنگ زده بود به شوهرش و گفته بود: عزيزم شب مهمان داريم لطفاً ميوه فراموشت نشود و شوهرش جواب داده بود: لطفاً بگو كه بابا جانت براي ميوه بخرد، چون ما شش ماه است كه از هم جدا شدهايم! منو میگه ....دلم صافه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:57 توسط نارنجی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من |
|
yahoo360 Cloob |
| درباره وبلاگ |
از لبهای سردم خنده گریزونه..راز دل خستم هیچکی نمی دونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
پوشش گزینشی رساله ملی درباره آسیب دیدگان اخیر جمهوریت یاری کانون هواداران یوونتوس قرمزته دات کام آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
نارنجی white |
|
RSS
|