|
موضوع خاصی ندارم می خوام از هر دری بنویسم...
با یه عالمه ذوق و شوق پا شدم اومدم نت ولی این سرعت در حد نور!!! کلا زد تو ذوقم! نمی دونم این چه راز نهفته ایه تو پیش که آدم درسم نمی خونه خسته می شه! بعد ۱۲ سال یکی از دوستامو دیدم (به نوعی همبازی دوران کودکی) خیلی خوش می گذره که ادم هر چند سال یه بار یه دونه از این دوستاشو پیدا کنه تست اس ام اس ملیسا موفقیت امیز بود ولی مال من یکیش موفق شد بقیش با شکست مواجه شد نمی دونم چرا امسال بخت همه باز شده!تا پارسال ما خودمونو می کشتیم که ملت یا شوهر کنید یا زن بگیرید که ما بعد چند ساااااااااااااال عروسی یه فامیل نزدیک بریم همه می گفتن ننننننننننه زووووده!حالا امسال که من باید بشینم تو خونه درس بخونم همه یکی یکی زودشون شد وقتش! ------------------------------------------------------------------------ پ ن: تولدش رو فقط به رسم جبران با ۳روز تاخیر تبریک می گم.فکر می کنم ۵ آذر بود.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 20:2 توسط white |
|
|
یعنی فردا پنج شنبه هست
خیلی دلم گرفته.چند روز پیش مطلب های سال ۸۶ رو مرور کردم .وقتی تنهام بیشتر اپ میکنم.الان خیلی تنهام این مشکل من تنها نیست .مشکل خیلی ها ی دیگه هم هست.اصلا من از اسفندی ها خیلی بدم میاد بس که با هر کدومشون رابطه داشتم موذی بودن.حالا جالبه اون منو خانم موذیان صدا میزنه!! عادتشه! همیشه دست پیش میگیره که پس نیافته.اصلا دیوونه هست این بشر!!خوش ندارم تو مراسم ازدواجش شرکت کنم!واقعا مجبورم.مگه میتونم بگم من نمیام؟!! امروز زنگ زده میگه: الو..فلانی(یعنی گوشی رو بده به فلانی!!) .حالا شنیدم رفته گفته من تحویلش نگرفتم.عصبیم میکنه این. این جور موقع دوست دارم کسیو داشته باشم که باهاش حرف بزنم.چه کنم که تنهای تنهام. من یه مشکل بزرگ دارم.اخلاقم خیلی بده.خیلی تندم.نمی دونم چیکار کنم که کسی فکر نکنه دارم از بالا به پایین بهش نگاه میکنم.خدایا !من چقدر آدما رو ناراحت کردم..... خیلی حرفا برای گفتن دارم.کسیو ندارم که باهاش دردودل کنم .می نویسم و تصور میکنم یکی داره حرفهام گوش میکنه .امروز دیدم راننده داره با نادیا صحبت کنم.میگفت بهش بگو با من برخورد بهتری داشته باشه منم دخترم همسن خودشه درست نیست با من اینطوری برخورد کنه.(با هم هندی حرف میزدن) جند روزی بود راننده دیر می اومد دنبالم روز اول ۵ دقیقه تا اینکه دو روز پیش سی و پنج دقیقه تاخیر داشت! عصبی شدم و دعواش کردم.خب حق داشتم.نداشتم؟! دست خودم نیست خیلی زود از کوره در میرم.واقعا کنترل اعصاب یه هنره.نیست؟ پ.ن۱:دیشب گفتم بذار یه تست کنم به هانیه پ.ن۲:اذر میرم ایران.احتمالا هم اول شیراز پ.ن۳:خدایا چقدر دلتنگ داداشم هستم.چقدر بهش اصرار کردیم بیاداینجا ولی راضی نشد.خیلی دوستش دارم.امروز به اونم یک عدد پیامک دادم.عاشقتم محمد پ.ن۴: از این سریال "خواهر دوست داشتنی من " خیلی خیلی خوشم اومده فکر میکنم خیلی مفیده و خیلی حرف برا گفتن داره .امروز که همراه با بازیگر نقش اولش ..زدم زیر گریه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:43 توسط نارنجی |
|
|
امروز یه نوشته پشت یه ون توجه ام جلب کرد
Am i driving safely? جالب بود کاش تو ایران این نیسان ابی ها هم همینکارو انجام بدن به هر حال... ۲جلسه کلاس رانندگی رفتم این معلمه همش بهم میگه گاز گاز.فرمون رو با دو دست بگیر وگرنه رد میشی!برا امتحان باید تا سرعت صد رفت فکر کنم بشه دنده پنج... یادش بخیر...روزهای اخری بود که شیراز بودم روبرو شهرک بزین یهو دیدم ماشین داره یه صدای وحشتناک میده لاین سرعت هم بودم فلاشر زدم و همونجا وایسادم یه بی جنبه و عقد ه ای تو دانشگاه اینکارو کرده بود اوه خدا رحم کرد! همون روزم دیوونه شده بودم بد جور گاز میدادم. شیرازو میخوام
به هر حال... چند روزی دارم میرم جیم.خیلی بد هیکل شدم اوه دیروز تصمیم گرفتم طناب بازی کنم اما اینقدر سنگین شدم...امان از چشم! دیدم یکی دو ساعت بعد اف گذاشته که ببخشید و از ای حرفا..... عمرا من تو رو ببخشم.فقط اگر داری این متن رو میخونی ازت تقاضا دارم با هر کسی که به نوعی با من ارتباط داره در تماس نباش! منو اذیتم نکن. خدایا!! نمی دونم چرا این خواهرای من مدام در حال جاسوسی هستن! متنفرم ازش که اینا رو وادار به این کار میکنه..سو استفاده کن خودشه.می بینه من به اونا سخت میگیرم میاد خودشو تو دل این جا میکنه. ۲ خط از من بد میگه و این خواهر ساده ی منم.... اوه نوشتم سواستفاده! بی ادب به من میگه تو قصدت سو استفاده هست خیلی متاسفم که خوبی های منو ندیدی.من هیچ کمکی بهت نکردم؟ من به هیچ دردی نخوردم؟ نمی دونم این چه اخلاق بدیه که این داره.خدایا! آب میخوره هااااا...منت میذاره سر من.کاری نبوده که انجام بده و منت نذاره...همیشه منو مدیون خودش کرده.حالم بهم مبخوره.هزار بار هم گفتم اینطوری ارزش کمکهاتو پایین میاری .پایین که چه عرض کنم صفرشون میکنی. هزار بار به من گفتی سواستفاده کن!! تو که اینقدر عاقلی و متوجه نیت شوم من شدی خب برو به زندگیت برس!خودتو علاف من نکن.حتما اینقدر هم عاقلی که برا من بپا نذاری چون من دیگه نباید برات ارزش داشته باشم. اه دختر! بهش فکر نکن! این اهنگ زیبا تقدیم به ممممم دانلود اهنگ شهر عشق-محمدرضا اعرابی پ.ن۱: حالا درک میکنم دیگران چی از دست من کشیدن.بالاخره یک نفر هم با خودم اون برخوردها رو کرد و جالبه من هم مثل اون دیگران هیچ عکس العملی نشون ندادم.کار درستی هم انجام دادم.من بردم! پ.ن۲: این فیس بوک هم شده پاتوقا!! ۲ سال پیش ثبت نام کردم اما خوشم نیومد از سر و شکلش! اکثر هم کلاسیهام پیدا کردم اونجا.لیست دوستامم رو بستم پ.ن۳: دلم برای داداشی تنگ شده.محمد میخوامت عشقم بعدا نوشت۱: دوستی تذکراتی بهم داد که نگارشم خیلی افتضاحه و الان ویرایش کردم بعدا نوشت ۲: نمی دونم دیشب اینجا چه خبر بود(چهارده نومبر) فکر کنم تیم فوتبالشون به یه موفقیت بزرگی دست پیدا کرده بود خلاصه دیشب اینجا سر و صدای اینا دیوونم کرده بود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:20 توسط نارنجی |
|
|
دلم گرفته...هیچ جای دنیا برام شیراز نمیشه...کاش برای ارشد هم یه دانشگاه داشت تا یه بهانه برای موندن داشتم.شیرازززززززززز بخدا خیلی دوستت دارم.هیچ جای دنیا شیراز نمیشه.
دلم گرفته دلتنگم... برای اون میوه فروشی که فکر میکرد من یه دختر داشنجوی بدبخت بیچاره ام .آخه تمام خریدهام کلا ۱۰۰۰ تومان نمیشد . برای پسر سی دی فروش که همیشه کلی ازش فیلم ترسناک میخریدم. وای خدا! عجب ماه رمضونهای خوبی داشتم اونجا. به به اش ماست تو ماه رمضون.اون اوایل چقدر حلیم بادمجون میخریدم. دلم خیلی گرفته...اینجا الان ساعت ۷ و نیم هستش و من اگه شیراز بودم الان خونه نبودم دلم برای اسی بلا هم تنگ شده.چقدر با هم خوش میگذروندیم. دلم برای کشک بادمجونها مامانش هم خیلی تنگ شده.خوشمزه..مم هی تو! دلم برای منت هایی که سرم هم گذاشتی تنگ شده.حاضرم هر روز سرم داد میزدی و منت میذاشتی اما شیراز بودم.
پ.ن: امروز امتحان ایین نامه داشتم قبول شدم .امتحان هم شفاهی بود پ.ن۲: امتحان شهری افتاد برای یک ماه دیگه. پ.ن۳: فردا لیلا میاد اینجا. به قول بابام از تنهایی نجات پیدا میکنیم. پ.ن۴:دلم برای قرمه سبزی هم تنگ شده..مم..خوشمزه...دیروز تو کلاس راجع به غذاها بحث میکردیم ناتالی(معلمم یه خانم انگلیشه) از من پرسید غذای مورد علاقه ات چیه و چطوری درستش میکنی گفتم قرمه سبزی ولی من اشپزی رو بلد نیستم و به فارسی هم نمیتونم بگم قرمه سبزی از چی درست میشه(نمی دونم سبزی هاش چیه) اونم مرد ار خنده و گفت شوهرت باید یه اشپز باشه. پ.ن۵:اوه...اون بالایی ها مثلا پ.ن هستنا!! پ.ن۶: بابا هانی کجایییی تو!!دلم برای تو هم یه ذره شده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:2 توسط نارنجی |
|
|
این هندی ها هم آدم شدن.چه بر سرمون اومدن که این سیاه سوخته ها هم برامون ناز میکنن و عین سگ پاچه گیر شدن. خدا وکیلی حال ادم بهم میخوره به صورتشون نگاه بندازه بعد انگار ما نوکرشون هستیم. امروز بالاخره اومدن وایرلس رو راهش بندازن سیاه سوخته کارو تمام نکرده رفت ما هم که بی زبون. نه انگلیسی رو میتونیم صحبت کنیم نه عربی نه هندی نه اردو نه....
اونا هم سواستفاده میکنن.کاش بلد بودم حرف بزنم همچنین .... یه مدت بود هی میخواستم وبلاگو آپ کنم اما هی نمیشد هر روز درس و امتحان دارم.ببین چه روزی هم وقت کردم آپ کنم در اوج عصبانیتم. امروز یک امتحاني دادم ایلس باید جلوش لنگ مینداخت...اوه دیرم شده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:9 توسط نارنجی |
|
|
۷-۸ روزیه که یه خاطره رو هر روز برا خودم زنده میکنم .
----------------------- یکسال پیش با کلی شوق و ذوق رفتم ثبت نام کردم.۳۲۵۰۰۰۰ ریال هم هزینه کلاس شد.همش به این فکر میکردم که ۲-۳ ماه بعد کلی به معلوماتم اضافه میشه.اما استاد درس نداد !یعنی اصلا در اون رشته تخصص نداشت که بتونه درس بده . بقیه اما فکر میکردن استاد تمام مباحث رو تدریس کرده تازه استاد میگفت من علاوه بر اس كيو ال سی شارپ رو هم تدریس کردم! خیلی ها هم باور میکردن و به به میگفتن!!!تا اینکه دیگه واقعا بریدم! خسته شدم!یکی دو بار به شیوه تدریسش اعتراض کردم اونم قول داد از مسیر درس خارج نشه. یکم بهتر شد ولی همچنان بی برنامه عمل میکرد .یه بار که مطابق معمول از بحث اصلی خارج شد.آه بلندی کشیدم و گفتم خدایا این پولش حلال نیست! ازش نگذر.وقتی بلد نیست چرا اخه میاد درس بده. بدبختانه خیلی از بچه ها نمیدونستن این هیچی بارش نیست و ۷۰٪ مباحث رو تدریس نکرده.یه عده هم دلشون خوش بود که هفته ای یکی دو بار میان با استاد میگن و میخندن! یکی مثل منم که متوجه بود استاد داره همه رو بازی میده به تنهایی کاری از دستم بر نمی اومد. ---------- =>کاش همه مردم این سرزمین میدونستن حقشون چیه .به قول میرحسین سرنوشت ایران فقر نبود. پ.ن۱:یه هفته ایی هست که دبی هستم .همه چی خوبه. مخصوصا اینترنتش پ.ن۲: باید بین تهران و دبی یکیو انتخاب کنم. پ.ن۴: این آهنگ زیبا تقدیم به کسی که دوستش میدارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:9 توسط نارنجی |
|
|
بعضی وقتا دلم برای خود چندین سال پیشم تنگ میشه ولی فورا خودمو دلداری میدم که نه بابا زمونه عوض شده سخت نگیر اون موقع اشتباه میکردم و الان راه درست رو انتخاب کردم.
قدیما به یه چیزهایی خیلی معتقد بودم راجع بدرستیش حتی به خودم زحمت فکر کردن هم نمی دادم.الان اما فرق کرده اعتقاد به خیلی از اون باورها رو خرافه میدونم .ذهنم درگیر خیلی سوالاته.دوست دارم بپرسم ولی بیم اینو دارم که با برخورد تند اطرافیانم مواجه شم.میتونم درگیرهای فکریمو با دوستم درمیون بذارم اما میدونم اونم بی طرفانه قضاوت نمیکنه. خودم که کلاهمو قاضی میکنم رای به امروزم میدم تا دیروزم.از خیلی چیزها زده شدم.خسته شدم.کاش میتونستم همه حرفامو اینجا بگم. باز رفتم تو فاز گنگ نوشتن...بگذریم. دیشب خوابشو دیدم .آره دل تنگشم! به دور و برم که نگاه میکنم میبینم همه یکی یه بار دل شکستیمو دلمونو شکوندن. همیشه اونی که نمی خوایش می مونه اونی که می خوای میره(دیالوگ ارام جعفری تو فیلم "بگو که رویا نیست") .عین حقیقته. بازم بگذریم. خیلی صریح بگم من "سلام کردن" بلد نیستم. نو این جند روزه مادرم کلی از دستم ناراحته.دست خودم نیست.من از بچگی اینجوری بار اومدم.یادمه بابام ازم میخواست که با بعضی ها سلام نکنم مامانم اون موقع اعتراض می کرد ولی پدرم تشویقم میکرد.بزرگتر که شدم کارم شده بود گوشی رو رو این و اون قطع کردن.نمی دونم چرا خانواده ام هیچ برخوردی با من نکردن!!! پ.ن:الحمدالله جوشها از بین رفتن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2:8 توسط نارنجی |
|
|
دقیقا یک ماه پبش درد لعنتی نذاشت برم تهران.یبار دیگه هم مسافرت کنسل شد فقط بخاطرش.البته از حق نگذرم یکم سوسول هم هستم .همیشه از مسافرت بدم می اومد چون که امکان داره مریض بشم و اون سفر رو به کام خودم و بقیه همراهان زهر کنم! جدی میگم.اینقدر من اخلاق بدی دارم .صبور نیستم .
اخرین مسافرتی که برای تفریح رفتم دقیقا ۲۸ خرداد سال گذشته بودم من بودم و رفیقم امید و زنش رفتیم دارنگون باغ امید اینا .درخت انار و سیب ترش و..داشت.عحب سیت نرش های خوشمزه ای هم بود.به به...به به یک تیر فاینال ریز پردازنده داشتم و از ۱۲ جلسه درس ۴ جلسه اشو شرکت کرده بودم(یادش بخیر....) بچه ها صدای استادو سر کلاس ضبط کرده بودن منم ببه جای اینکه برم سر کلاس صدا ها رو گوش می کردم(یادش بخیر....ای روزگار....) دوستم از اونجا که کاملا منو میشناخت بهم گفت ببین فردا نگی امتحانم خراب شد و ...خلاصه یعنی فردا نرم رو اعصابشون! کلا گردش و تفریح رو با امبد اینا خیلی دوست دارم بس که شوخ و باحاله.اونجا هم متوجه شدن من دست به سیاه سفید نزدم!موقع غذا درست کردن.ناهار جوجه بود .بچه ها برای روشن کردن زغال خیلی تقلی (درست نوشتم؟؟) کردن.منم نقش ناطر کیفی رو بازی میکردم. دیروز امید ازدواج کرد .دوست داشتم برم ولی خب با این صورت....(خدا مریضا رو شفا بده) خدا رو چه دیدین شاید فردا رفتم دوبی دوبی(به قول اسی) . پ.ن:برای دومین بار جشن ازدواج خواهرم کنسل شد! هر دو بار هم از جانب خانواده من! دلیلشم مثلا کسالت مادربزرگم ولی خوب میدونم دلیل اصلیش بی حوصلگیشونه.کلی هم بعد از هر کنسلی ذوق میکنن و میگن خب خسارتشو میدیم! پ.ن۲: در حال کوچیدنیم به خانه جدید.امروز وقتی داشتیم اسباب کشی میکردیم چیزهای جالبی دیدیم.(یاد ایام بخیر) ۷ سال پیش رفته بودم دکتر تغذیه برا چاقی. وزنم ۴۵.۵ زده بود. پ.ن۳:میگن اون که بالاخره زن گرفته زنشو تحویل نمیگیره.رنشم همسن خودشه.(بعدا در این بار یشتر خواهم نوشت) پ.ن۴: کلی عکس از گردش ۲۸ خرداد دارم ولی همش رو هارد شیرازیه بید. در آینده ای نزدیک عسکاشو میزنم.وافعا باغ زیبایی بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 2:5 توسط نارنجی |
|
|
چی بگم از جوونی و سادگیم! داغون کردم صورتمو ! ۷۰ تا جوش چرکی فقط رو گونه راستمه.
از دیدن قیافه خودم چندشم میشه.خدایا کمک کن بیشتر از ۱۰۰ تا از این جوش چرکی ها روی چونه امه. عمش بخاطر آلرژیه.اینم تشخیص دکترین. دکتر گفت ۳ روزه همشون نابود میشن . دختر! به چه وضعی افتادیا! صبح ها فقط میتونم چشمامو بشورم ! قیافه ام واقعا حال بهم زنه.از ماسک استفاده میکنم حتی تو خونه. دیروز که رسیدم خونه یه دعا دست گرفتم اسمش دعای عهد بود.ماسک هم زده بودم صورتم دیگه دعا رو گرفتم جلو مامان که تو رو به خدا قسم نگو ماسکو بردار از صورتت! هنوط ندیده! مامانم خیلی حساسه.خیلی خیلی خیلی.کلا مامان بابام خیلی دلسوزیشون افراطیه! باز خوبه من اینا رو به حساب دلسوزیشون میذارم پ.ن۱: هنگام استفاده از ماسک و صابون اگه پوستتون دچار سوزش شد دیگه هرگزاز اون مواد استفاده نکنید.این درسی بود که من گرفتم فقط امیدوارم هزینه ای برام نداشته باشه(جای جوش و..) پ.ن۲: به حرف مامانتون خوب گوش کنید! پ.ن۳:عاقل باشید! پ.ن۴: دیروز یکی از بچه ها رو دیدم یه چیزایی بهم گفت.در مطلب بعدی بازگوش میکنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:19 توسط نارنجی |
|
|
جدیدا برای آپدیت کردن وبلاگ حوصله زیادی پیدا کردم. شاید بهترین جا برای گفتن حرفهام اینجا باشه جایی که رد پای هیچ آشنایی توش به چشم نمی خوره.منظورم دوستان نزدیک و.. هست.
امروز به یاد جند هفته قبل از شروع انتخابات و برنامه ...(یادم رفته اسمشو) افتادم.شب ها ساعت ۲۳:۳۰ این برنامه با اجرای سعید ابوطالب پخش میشد هر شب این برنامه میزبان یکی از شخصیت ها بود. یکی از اون شب ها که از هرگز از خاطرم نمیره شبی بود که شخصی به نام عبدالحسین روح الامین میهمان این برنامه بود. حرفهاش آزارم میداد.کورکورانه ومتعصبانه حرف میزد.دقیقا یادمه که این آقای روح الامین داشتند کسانی که برا دو دوره متوالی در منصب ریاست جمهوری بودند رو نام میبردند : آقای خامنه ای-آقای هاشمی و دیگه ادامه نداد! اینبار سعید ابوطالب گفت :وآقای خاتمی ! که اون آقای روح الامین هم برگشت گفت آقای خاتمی همون ۴ سال بسشون بود!! ابوطالب هم در جوابش گفت ۲۰ میلیون به آقای خاتمی رای دادن! ........... امروز در خبرها اومده بود که پسر این آقا ۱۸ تیر بازداشت و امروز خبر کشته شدنشو به خانواده اش اعلام کردن!! جالب بود برام.اون شب خیلی ناراحت و درهم شدم .بار اولی بود که میدیدم اینطور به خاتمی محبوب در رسانه ملی توهین میشه. ----------------- دیروز داشتم کانال ها رو عوض می کردم.دیدم اا فوتبالیستها برای چندمین بار داره پخش میشه. به یاد دوران کودکی افتادم.هنوز مدرسه نرفته بودم با شروع تابستون وگرمی هوا خودم رو با کارتونهای شبکه های عربی سرگرم می کردم. جالبه عربیم هم خوب شده بود.کلی کلمه از همین تماشای کارتونها یاد گرفته بودم. کارتون سالی روخیلی دوست داشتم(همون سارا کوروی خودمون) ."موکلی" هم قشنگ بود."زنان کوچک". "فوتبالیست ها" روبرای اولین بار از یکی از کانال عربستان دیدم . اسامی بازیکنا روعربی گذاشته بودن. سوباسا:ماجد -ایشی :عمر -تارو: یاسین- واکی:ولید-کاکرو:بسام خلاصه عربها حسابی خودشون تحویل گرفته بودن .الان دارم فکر میکنم سوباسا که ژاپنی بود چرا تمام آرزوش این بود که یه روزی تو تیم ملی برزیل بازی می کنه؟!!! فوتبالیست سه سری داشت که ایران فقط ۲ سریش پخش کرد.با سردی هوا دیگه نتونستم سری سومشو ببینم ! یادمه اون موقع با دوستم سر سری سوم خیلی بحث میکردم بچه ها می گفتن سوبا با خواهر میزوکی(همون که ناراحتی قلبی داشت) ازدواج میکنه. پ.ن:جدیدا نامه ها رو بلند بلند می خونن تا ملتم بشنون!خودشونن |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2:22 توسط نارنجی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من |
|
yahoo360 Cloob |
| درباره وبلاگ |
از لبهای سردم خنده گریزونه..راز دل خستم هیچکی نمی دونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
پوشش گزینشی رساله ملی درباره آسیب دیدگان اخیر جمهوریت یاری کانون هواداران یوونتوس قرمزته دات کام آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
نارنجی white |
|
RSS
|